... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳


داگ ويل


گفته های فيلمساز درباره فيلم



سه نظر معتبر درباره "داگ ويل" را خوانديد ، حالا بد نيست به گفته های لارس فون تريه درباره "داگ ويل" توجه كنيد :

- دو چيز مرا وادار به نوشتن "داگ ويل" كرد . اول از همه ، با "رقصنده در تاريكى" به كن رفتم و توسط عده ای روزنامه نگار امريكايی مورد انتقاد قرار گرفتم . آنها می گفتند كه من فيلمی درباره امريكا ساخته ام بدون آن كه در آنجا بوده باشم . اين موضوع مرا خشمگين كرد چون تا آنجا كه بياد می آورم ، خود آنها هم زمانی كه "كازابلانكا" را ساختند ، هرگز به كازابلانكا نرفته بودند . تصورم اين بود كه چنين انتقادی عادلانه نيست ، به همين دليل همانجا و در همان زمان تصميم گرفتم فيلم های بيشتری درباره امريكا بسازم ، فيلم هايی كه در امريكا اتفاق می افتند . اين يكی از دلايل من بود .

از طرف ديگر بشدت به آواز "جنى ، دزد دريايى" علاقمندم ، آوازی كه برتولت برشت و كورت ويل براى "اپراى سه پنى" آن را نوشته اند . مكررا" آنرا گوش می كنم . آوازی بشدت قدرتمند است و گونه ای مضمون انتقام در آن هست كه من آنرا خيلی می پسندم .

فيلم بايد در مكانی دورافتاده و منزوی اتفاق می افتاد زيرا "جنى ، دزد دريايى" در شهری دورافتاده اتفاق می افتد . تصميم گرفتم داگ ويل در كوه های راكی واقع باشد چون اگر قبلا" در آنجا حضور نداشته باشيد ، فضا برايتان فضايی فانتزی تر بنظر می رسد . چه كوهی هست كه شبيه كوه های راكی نباشد ؟ آيا اين بدان معناست كه اين كوه ها ، راكی هستند ؟ بنظر مثل اسمی است كه برای يك افسانه انتخاب می شود . همينطور تصميم گرفتم كه فيلم در دوران ركود اقتصادی اتفاق بيفتد ، زيرا فكر می كردم كه اين زمان هم به گونه ای ديگر فضای لازم را ايجاد می كند .

عكس های سياه و سفيد قديمی ای كه از امريكا در دوران ركود اقتصادی گرفته شده بودند بسيار جذاب می نمودند ، ولی من هيچ وقت ساخت سياه و سفيد فيلم را به مخيله ام راه ندادم چون اين امر فيلترگذاری ديگری بين شما و تماشاگر بحساب می آيد ، يك شيوه ء ديگر استيليزه كردن كار . اگر قرار است فيلمی بسازيد كه در وجهی قرار است "عجيب" باشد ﴿بعنوان مثال در "داگ ويل" شما خط كشی خانه ها روی زمين را بعنوان عنصری عجيب داريد﴾ ، بايد همه چيز ديگر فيلم "طبيعى" انتخاب شود . اگر چند لايه استعاره به كار بگيريد ، تماشاگر از فيلم شما دور و دورتر خواهد شد . خيلی مهم است كه چندين چيز "عجيب" را بطور همزمان به كار نگيريد چون در غير اينصورت تماشاگر را وحشت زده يا ناراحت خواهيد كرد . كمی شبيه وقتی كه در آزمايشگاه كار می كنيد ، كار كرده ام . در هر تجربه ای ، بسيار مهم است كه هنگام آزمايش بيش از يك عامل را تغيير ندهيد . من تجربه كردم . می گفتند ممكنست اين فيلم امريكايی ها را بياد "شهر ما" بيندازد ، حتی كسی ضمن ساخت فيلم ، نمايشنامه ء وايلدر را برای خواندن به من داد . بهرحال فكر نمی كنم هيچگونه تشابهی در فيلم وجود داشته باشد . اين به معنای آنهم نيست كه تحت تأثير هيچ چيز نبوده ام ، البته كه بوده ام . بعنوان مثال ، تحت تأثير برخی نمايشنامه های تلويزيونی ﴿تله تئاترهايى﴾ بودم كه در سال های دهه ء هفتاد ديده بودم ، بويژه ساخته های شركت سلطنتی توليد آثار شكسپير انگلستان مثل "نيكلاس نيكلبى" . اين فيلم بشدت استيليزه بود ، حتی تماشاگران هم در آن وارد می شدند . امروزه هم وقتی اين تله تئاترها را می بينيد ، تحت تاثير قرار می گيريد . بطور كلی تحت تاثير دلتنگيم برای تئاترهای تلويزيونی بودم . اين تئاترها در دوران جوانی من بسيار معروف بودند . آنها نمايشنامه ای را از تئاتر می گرفتند و با محدوديت های خاص به نمايش درمی آوردند ، اغلب اين تئاترها بشدت انتزاعی از كار در می آمدند . من مشتاق تئاتر در سالن های تئاتر نيستم ، بيشتر علاقمند به تئاتر در تلويزيون يا سينما هستم . بنظر واقعا" چيزی است كه ارزش ديدن دارد .

همچنين تحت تاثير برتولت برشت و شيوه بسيار ساده قياسی او در تئاتر بودم . به نظر من خيلی سريع فراموش می كنيد كه در فيلم ، خانه و يا هر محل ديگری وجود ندارد و اين موضوع باعث می شود تا خودتان شهر را بسازيد ولی آنچه كه مهمتر است آن است كه اين مسئله باعث می شود تا بيشتر روی آدم ها متمركز شويد . خانه ای در برابر چشم نيست به همين دليل حواستان پرت آنها نمی شود و دل تماشاگران هم برای اين فضا تنگ نخواهد شد .

به آنها كه می گويند اين فيلم "سينما" نيست ، چه بگويم ؟ می گويم ممكنست حق داشته باشند . ولی البته اين را هم نمی گويم كه اين فيلم "ضد سينما" است . در آغاز كارم فيلم های "سينمايى" ساخته ام . حالا مشكل من همين است ، كار برايم خيلی ساده شده ، كافيست يك كامپيوتر بخريد ، به همين سادگی می توانيد يك فيلم "سينمايى" بسازيد . ارتش هايی در حال صعود به كوه ، و اژدها خواهيد داشت . فقط يك دكمه را فشار می دهيد . به نظر من كار وقتی سينمايی است كه كوبريك ناچار باشد دو ماه برای نور در "بارى ليندون" روی كوه معطل بماند . بنظرم اين كار عظيم است . اما اگر قرار است دو ثانيه منتظر شويد تا پسركی با يك كامپيوتر كادر شما را با آن نور پركند ... بنظر من اين ديگر شكل ديگری از هنر است ... كه "سينمايى" نيست . مطمئنم كه هنر است ، ولی به آن علاقمند نيستم . لشگريان را در حال صعود به كوه نمی بينم ، فقط پسر جوانی را با كامپيوتر می بينم كه می گويد : "بياييد اين كار را با سليقه تر انجام دهيم ، بگذاريد كمی سايه هم اضافه كنيم ، بگذاريد كمی درخشش رنگها را كمتر كنيم" . بی نهايت جذاب است ، ولی مرا اقناع نمی كند . اين كار دستكاری در نكاتی است كه نمی خواهم آنها را دستكاری كنم .

شايد دليل اين امر پيری امروزه من باشد . اگر جوانتر بودم شايد اين جزئياتِ ساختِ كامپيوتر برايم فانتزی تر می نمود . حالا كه پيرترم ، بايد كمی لجباز باشم . به همين دليل شروع به رجعت به سوی اصول و ارزش های قديمی كرده ام . اگر به اندازه كافی لجباز باشيد ، هر چيزی زيبايی خاص و استاتيك خودش را خواهد داشت . ضمنا" محدوديتی هم برای اندازه ء زيبايی ظاهری فيلم ها وجود دارد . اگر فيلمی خيلی زيبا بنظر برسد ، آن را دور می اندازم . بنظرم تماشای آن شبيه تماشای يك شعبده باز می شود . وقتی شعبده بازی كار كوچكی انجام دهد ، مثل ور رفتن با چند سكه يا امثالهم ، كاملا" مجذوبش می شويد ولی اگر از برج ايفل بالا برود ، خواهيد گفت : " كه چى" ؟

"داگ ويل" در امريكا اتفاق می افتد ، ولی امريكا فقط محل تمثيلی نظر ابرازی من است . خودم را اصلا" در اين ذهنيت : "حالا بايد اين و اين و اين را مورد تحليل قرار دهم" محدود نكرده ام . "داگ ويل" اصلا" يك فيلم علمی يا تاريخی نيست . يك فيلم حسی است . بله داستان فيلم در ايالات متحده اتفاق می افتد ، ولی در باره هر شهر كوچك ديگر در هرجای دنيا هم می تواند باشد .

فيلمنامه را به زبان دانماركی نوشتم و از مترجم انگليسی خواستم كه بهر نحو ممكن مفاهيم را در ترجمه حفظ كند ، نه اينكه كار را كامل كند . اين همان تفكر كافكايی من است كه منظورم بود ، دلم می خواست كه اين نگاه خارجی را بهمين شكل داشته باشم . بعنوان مثال خيلی دلم می خواهد تماشاگر فيلمی راچع به دانمارك باشم كه فردی كه هرگز آنجا نبوده آنرا ساخته باشد ، مثلا" يك ژاپنی يا يك امريكايی . چنين كسی آينه دانمارك برای هر فردی می شود كه در آنجا نبوده است . در فيلم های "امريكايى" ام ، آينه ء اخباری كه به من می رسد و احساسی كه نسبت به اين اخبار پيدا می كنم ، می شوم . البته اين آيينه واقعی نيست ، چون من هرگز آنجا نبوده ام ﴿اگرچه به جرات می توانم بگويم ، بسيار بهتر از آنچه كه سازندگان "كازابلانكا" در باره ء كازابلانكا می دانسته اند ، درباره امريكا مطلع شده ام﴾ . آشكارا و مسلما" فردی ژاپنی كه فيلمی درباره دانمارك می سازد ، نمی تواند اطلاعاتی را كه در دسترس من است در اختيار داشته باشد ﴿زيرا ۹۰% آنچه كه از تلويزيون دانمارك پخش می شود امريكايی است﴾ ، به همين جهت ناچار به تحقيقاتی است كه فيلم او را برای من جذاب خواهد كرد .

علاوه بر برنامه های بيشمار امريكايی در تلويزيون دانمارك ، اخبار بسيار زيادی هم درباره امريكا در دست است ، چون امريكا بزرگترين قدرت جهان است . انتقادات زيادی نيز وجود دارد . در دوران جوانی ام ، تظاهرات گسترده ای بر عليه بانك جهانی و جنگ ويتنام داشتيم و همگی به سوی بعضی سفارتخانه ها سنگ پرتاب كرديم . خوب به سوی يك سفارتخانه ... ولی حالا ديگر سنگ نمی اندازم . حالا فقط دست می اندازم ... ريشخند می كنم .

وقتی كوچك بودم ياد گرفتم كه اگر می خواهی قوی باشی بايد عادل و خوب باشی ، اين را ابدا" در امريكا نمی بينيد . امريكايی های زيادی را می شناسم و آنها را دوست دارم ، ولی آنچه گفتم بيش از يك تصور درباره ء كشوری است كه نمی شناسم ... احساسی است كه دارم . فكر نمی كنم كه امريكايی ها بدنهادتر از ساير ملل دنيا باشند ولی باز هم تكرار می كنم ، آنها را خوش نهادتر از تروريست هايی كه آقای بوش به اين حجم راجع به ايشان صحبت می كند ، نيز نمی بينم . به نظر من انسان های همه جای دنيا كمابيش يكسانند . درباره امريكا چه می توانم بگويم ؟ قدرت مطلق فساد می آورد . اين يك واقعيت است . از آنجا كه اينان بسيار قدرتمندند و از آنجا كه نمی توانم صدمه ای به امريكا برسانم ، پس استهزاء چندان ايرادی نخواهد داشت ، اينطور نيست ؟


ايده اصلی در پس ِ رفتار گريس ِ گرفتار در چنگ اهالی شهر آن بود كه اگر خودت را در اختيار ديگران بگذاری ، خطر تهديدت می كند . قدرتی كه از اين طريق برعليه فرد عايد ديگران می شود ، آنها را فاسد می كند . اگر از خودت بگذری ، هيچگاه موفق نخواهی بود . بايد محدوده هايی را مراعات كرد . به نظر من اهالی داگ ويل همه خوب بودند تا گريس وارد شد ، درست مثل موضوعی كه من به آن اعتقاد دارم . معتقدم كه امريكا اگر فقط ميليونرهای گُلف بازش را می داشت كشور بسيار بسيار زيبايی می شد ، جامعه ای عالی و سرشار از مسالمت . ولی تا آنجا كه شنيده ام اينطور نيست ، متاسفانه بازنده های بسياری هم هستند كه در آنجا زندگی می كنند .

هنگام ابداع شخصيت ها افرادی را كه می شناسيد درنظر می گيريد و آنها را در موقعيت هايی خاص قرار می دهيد . به همين جهت هم تمام اهالی داگ ويل اصالتا" دانماركی هستند ، انسان هايی واقعی . بعد از آن خودتان - شخصيت خودتان - را می گيريد و آن را بين دو تا سه كاراكتر كه كمابيش حامل مؤلفه اصلی داستانند ، تقسيم می كنيد ﴿در اينجا "تام" و "گريس"﴾ . می توانم از تمامی شخصيت های فيلم دفاع كنم ولی تام و گريس آنهايی هستند كه تاحدودی خود مرا نمايش می دهند .

آيا اين بدان معنی است كه خودم را در "تام" می بينم ؟ آه ، بله . اغلب اوقات انسان ها با نيات و آرمان های خيلی خوب شروع می كنند ، بخصوص هنرمندان ، بعد بتدريج "خود"شان مهم و مهمتر می شود و انگيزه شان به پس زمينه رانده می شود . بعضی وقتها اصولا" منظر آن آرمان بكلی گم می شود . بايد اقرار كنم كه تام ، در گستره ای خاص ، يك پرتره ء شخصی است . چندان خوب نيست و چندان هم راجع به او مبالغه نشده و به نظر من به حقيقت بسيار نزديك است . به سختی تلاش می كند و هرگز متعرض دختر نمی شود ... او تنها كسی است كه به دختر دست نمی زند ...

و گريس بهيچ عنوان قهرمان نيست . او يك انسان است با نيات بسيار خوب ، ولی همچنان يك انسان . می دانم كه عده ای ممكنست بخشی از آنچه را كه تصوير كرده ام ، قربانی كردن زنان تعبير كنند ولی ﴿بايد در پاسخ به اين عده﴾ عنوان كنم كه اين شخصيت ها از آنجا كه هركدام بخشی از وجود من هستند چندان هم مؤنث نيستند . كار كردن با زنان بسيار جالب است . آنها شخصيت های موردنظر مرا خيلی خوب از كار درمی آورند . معتقدم كه آنها مرا به بهترين نحو تصوير می كنند و می توانم با آنها ارتباطی روحی داشته باشم . می دانم كه عده ای هم تصور می كنند من زنان را دوست ندارم ، آشكارا اين تصور غلط است - اين مردان هستند كه با آنها مشكل دارم . اين همان مشكلی است كه يك گوزن دارد . گوزن نر پير با آن شاخ های انبوه همه ء گوزن های ماده را به دور خود جمع می كند و مشكل بزرگش دور نگه داشتن گوزن های جوان است . همه گوزن های جوان سعی می كنند تا با ادرارشان به قلمروی او دست اندازی كنند ، می دانيد ، برای مشخص كردن قلمرو خودشان . بنا به دلايلی در فضای كوچك من ، همه مجاز به ادرار به قلمروی من هستند . اين به خودی خود بد نيست ، ولی خسته كننده است . دائما" دارم اطراف را می پايم و همينطور كه جوان ديگری از پشت نزديك می شود می گويم "خوب ، كى بود؟!" . اين مشكل من با مردان است . زنها چنين نمی كنند . اگر تحمل اين ادرارهای دائم و مكرر را داشته باشيد روابط بسيار درخشانی با مردان خواهيد داشت .

نيكول گفت كه می خواهد با من كار كند و بخشی از گريس را برای او يا بهتر بگويم برای تصوری كه از او داشتم نوشتم . دريافتم كه بازيگر بسيار بسيار خوبی است . خيلی جالب است كه بتوانيد فردی را كه نقش های بسيار سردتر از اين را هم ايفا كرده پيدا كنيد و بازی متفاوتی از او بگيريد . و البته پيدا كردن يك ستاره هاليوود و قرار دادن او در فيلمی مثل اين هم حيرت آور است . اين كار موجب پيداكردن تماشاگران متفاوتی نسبت به آنانی كه معمولا" داريد می شود ، البته تا آنجا كه با حضور بازيگران روی فقط زمينی سياه فراری داده نشوند ...

با بازيگرانی كه به من اعتماد می كنند كاملا" راحتم ، گاهی اوقات بدست آوردن اين اعتماد بسيار سخت است . نمی دانم چرا به اين موضوع نياز دارم . شايد بخاطر آن باشد كه اعتماد به نفس ندارم ؟ نيكول فورا" به من اعتماد كرد و اين برايم خيلی باارزش بود . پل بتانی هم همينطور ، البته از آنجا كه او يك مرد است ، موضوع كمی سخت تر بود ... او خيلی خوب كار می كند . به نظر من وسوسه كار با گروه های قبلی ای كه می دانيد می توانيد به آنها اطمينان كنيد هميشه وجود دارد ، ولی كار با افراد جديد نيز جذاب است . هميشه دلم می خواست با بن گازارا كار كنم . او بخاطر "قتل يك صحاف چينى" برای من يك قهرمان بود . لورن باكال را بازيگردانِ من پيشنهاد كرد ، او واقعا" بخاطر توانايی هايش انتخاب شده بود نه برای اينكه لورن باكال بود . جيمز كان هم البته بازيگر بی نظيری است و بله ، فكر می كنم يك وجه گنگستری بعد از "پدر خوانده" به او چسبيده ولی در اصل او بازيگر بسيار خوبی است .

"داگ ويل" بيش از هر چيز يك فيلم است و بعنوان يك فيلم از فرم ، محتوا ، و بازی های آن كاملا" راضی ام . می دانم كه هيپ - هاپ نيست ، ولی قلبا" به اينكه "به آن پيری ای كه احساس می كنم نيستم" افتخار می كنم .

لارس فون تريه - ۲۰۰۳


  [ ۶:۵۶ ب.ظ. ] پيوند به اين مطلب