
برندگان جوايز گلدن گلوب سال ۲۰۰۳
۶۰ مين دوره ء اعطای جوايز گلدن گلوب طی مراسمی در ۱۹ ژانويه ء ۲۰۰۳ (۲۹/۱۰/۱۳۸۱) در سالن رقص بين المللی «بورلی هيلتون هتل» برگزار و مستقيما از طريق شبکه NBC پخش گرديد . در اين مراسم برندگان جوايز گلدن گلوب اصلی ، بقرار زير معرفی شدند :
- بهترين فيلم بلند (درام) : «ساعات»
- بهترين بازيگر زن نقش اول فيلم های درام : نيکول کيدمن («ساعات»)
- بهترين بازيگر مرد نقش اول فيلم های درام : جک نيکلسون («درباره ء اشميت»)
- بهترين فيلم بلند موزيکال / کمدی : «شيکاگو»
- بهترين بازيگر زن نقش اول فيلم های موزيکال / کمدی : رنی زلوگر («شيکاگو»)
- بهترين بازيگر مرد نقش اول فيلم های موزيکال / کمدی : ريچارد گر («شيکاگو»)
- بهترين فيلم خارجی زبان : «با او حرف بزن» اثر پدرو آلمودوار (اسپانيا)
- بهترين بازيگر زن نقش دوم : مريل استريپ («اقتباس»)
- بهترين بازيگر مرد نقش دوم : کريس کوپر («اقتباس»)
- بهترين کارگردان : مارتين اسکورسيسی («دار و دسته های نيويورکی»)
- بهترين فيلمنامه : الکساندر پاين و جيم تيلور («درباره ء اشميت»)
- بهترين موسيقی متن : اليوت گلدنتال («فريدا»)
- بهترين ترانه ء متن فيلم : دستهايی که امريکا را ساخت اثر U2 («دار و دسته های نيويورکی»)

... فهرست کامل برندگان را می توانيد در اينجا ملاحظه کنيد . آلبوم عکسهای مراسم نيز در اين پيوند قرار دارد .
«دار و دسته های نيويورکی»
The Gangs of New York
مارتين اسکورسيسی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کامل فيلم
امريکا در خيابان ها متولد شد
نه در حد يک شاهکار
نيويورکی نيستم و نمی دانم چقدر بايد نيويورک را دوست داشت ، ولی طرفدار سينما هستم و می دانم در سينما چگونه فيلم هايی را دوست دارم ، از سينماگران بزرگ چه توقعاتی دارم ، و يک شاهکار سينمايی به زعم من چه مشخصاتی دارد . «دار و دسته های نيويورکی» با وقت و سرمايه و تلاشی که برايش صرف شد ، يک شاهکار نيست . رويای ۳۰ ساله ء يک سينماگر بزرگ با اندازه های اسکورسيسی ، با اينهمه وسواس و اصطلاحا" Handicraft (کار دست) بودن ، «آن» کم دارد ، حس غريبی که پس از پايان فيلم در ذهن تان باقی بماند . متاسفانه فيلم را بصورت ويديويی ديدم ، ولی اگر در سالن هم آنرا می ديدم ، مطمئنا در خروج از سالن نمايش احساس خروج از موزه ء تاريخ پيدا می کردم . چگونه می توان به کار بزرگی چون اسکورسيسی خرده گرفت ؟ به روايت احساس و دانسته های هرچند اندک ، به روايت زير ، چرا «دار و دسته ها...» عظيم هست ولی شاهکار نيست ؟
- اين بخش از داستان هربرت آزبوری روايتی است تخت و مسطح و ساده و خطی ، سلسله وقايعی پشت سر هم از نيويورک ، در حدود ۱۵۰ سال پيش ، از ۱۸۴۶ تا دوره ء رياست جمهوری آبراهام لينکلن و تصويب قانون لغو بردگی و جنگهای داخلی ، تا ۱۸۶۳ . نه اسکورسيسی و نه فيلمنامه نويسانی چون استيون زاليان ، کنت لونرگان ، و جی کاکس هيچيک هيچ پيچيدگی ای را در بروز اين وقايع لحاظ نکرده اند و هيچ تحليل يا ارزيابی ای در کار نيست . يک «زنگ تاريخ» ۱۶۵ دقيقه ای ، آنهم تاريخی که فاتحان نوشته اند .
- شخصيت پرسوناژهای اصلی از همان آغاز تعريف می شود ، کاملا قطبی و مشخص . «بيل بوچر» بد است و «آمستردام» خوب ... اين دو را ساخته اند برای «انتقام گرفته شدن» و «انتقام گرفتن» . گفتگوهای مفصل ضمن فيلم اين دو نيز بهيچ وجه احتمال تغيير وضعيت و نظر هيچيک را تداعی نمی کند ، «بوچر» خشن خبيثی است دست نيافتنی ، و آمستردام انتقامجويی ضعيف و در پی فرصت . شکست آمستردام در ميانه ء فيلم پس از لو رفتن نزد بوچر ، فقط محملی است برای ادامه ء حدود يک ساعت ديگر ماجرا . سادگی ِ روايت ، سادگی ِ انسانها و شخصيت ها را هم موجب شده است . حتی عشق جنی اِوِِردين (کامرون دياز) و آمستردام نيز خيلی ساده پيش آمده و خيلی ساده تر پيگيری می شود .
- همه چيز در خدمت تصويرگریِ نيويورکِ آن روزگاران قرار گرفته ، اينکه خيابانها چگونه بوده ، دست فروشان چطور بساط می کرده اند ، جيب بری ها چطور اتفاق می افتاد ، امنيت خيابانها به چه شکلی بود ، قلدرها و چاقوکشان چگونه فوج فوج در خيابانها اين سو و آن سو می رفتند ، و ... البته يکی از وجوه مشخصه و درخور توجه فيلم همين خصيصه ء آن است ، همان وجهی که رويای ۳۰ ساله ء اسکورسيسی بوده ، به وجهی تمثيلی عرض کنم :
«نيويورک ، روزگار نو»
و الحق که اسکورسيسی در اين وجه سنگ تمام گذارده است .
- انتخاب بازيگران جز در مورد دانيل دی لوئيس («ويليام کاتر» : بيل بوچر [بيل قصاب]) مناسب نيست . دی کاپريو از لحاظ فيزيک بدنی و چهره اصلا در اندازه های يک مبارز خيابانی مقتدر آنگونه که بتواند در دار و دسته ء بيل نفوذ کند ، نيست . شايد بهمين علت هم زياد از او مبارزه ای نمی بينيم ، فيزيک بدنی و چهره ء او بيشتر برای نقشی که در «اگه ميتونی منو بگير» اسپيلبرگ ايفا کرده ، برازنده است . کامرون دياز هم زوج مناسبی با دی کاپريو برای ملودرام مضمونی فيلم تشکيل نمی دهد . شايد اين دو برای تضمين فروش بکار گرفته شده باشند . فقط دی لوئيس است که بخاطر موقعيت سنی و فيزيکی و البته تواناييهای هنری خود ، بخوبی نقش بيل قصاب (بوچر) را از کار در می آورد ، نقشی که اگر رابرت د نيرو در سنين پايين تری بود ، بی ترديد به او تعلق می گرفت . به مونولوگهای خودشيفته ، اجرای نقش در بخش کارداندازی در تئاتر چينی ها ، و خشونت وی در نبرد آغاز فيلم ، و ... توجه کنيد . احتمال دريافت اسکار امسال او بسيار است .
...
اگر «دار و دسته ها...» را کارگردانی جوان و غير از اسکورسيسی می ساخت برايش نقطه ء عطف و کاری در حد بسيار خوب تلقی می شد ، ولی اين کار برای اسکورسيسی که اندازه و توانائيهايش را خوب می شناسيم ، برای خالق «راننده ء تاکسی» ، «گاو خشمگين» ، «بر و بچه های خوب» ، و «کازينو» فقط کاريست متوسط . متوسط از آن جهت که تراويس بيکل يا گنگسترهای بر و بچه های خوب و کازينو می دانند چرا درگير می شوند و مي کشند ، چون بدنبال زندگی بهتر ، لباس و کفش بهتر ، معشوقه ء زيباتر ، و ... فرار از محروميت هايشان هستند ، چون انگيزه ای چه بسا پليد دارند ، در «دار و دسته ها...» گروه ها بيهوده درگيرند ، گويا می کشند و خون می ريزند چون دوست دارند ! هيچ انگيزه و توجيه خاصی مطرح نمی شود .
ولی ... از جمله محاسن کار که نمی توان منکر آن شد :
- صحنه ء نبرد آغازين بين دسته ء «بيل بوچر» (بومی های ضدمهاجر - اصالتا انگليسی و آلمانی) و دسته ء «خرگوش مرده» (مهاجران ايرلندی) به رهبری کشيش والون (ليام نيسون) و مقدمه ء آن (از خشک تراشيدن ريش پدر والون تا ورود به ميدان زد و خورد) چه در فضاسازی کل فيلم و چه اصطلاحا" در پهن کردن بساط نمایش و چه در معرفی پرسوناژهای فيلم ، از سکانس های بی نظير و موجز تاريخ سينماست که توقعی جز اين از اسکورسيسی نمی رود . افسوس که دنباله ء فيلم چنين کوبنده و خوش ريتم نيست .
- صحنه ء کاردبازی بيل بوچر در تئاتر چينی ها ، بعد از اطلاع از هويت آمستردام و در خش ناشی از درکِ عشق و همدستی جنی و آمستردام تا پايان سکانس داغ کردن صورت آمستردام که هم شاهد ميزانسن عالی اسکورسيسی و هم بازی عالی دی لوئيس هستيم .
- سکانس های پايانی فيلم مربوط به شورش ۱۸۶۳ نيويورک در ارتباط با قانون لغو برده داری و جنگهای داخلی هم بسيار درخشان و نفس گير کار شده ، پرداخت اين حجم ميزانسن و با اين کيفيت و ريتم از عهده ء معدود کارگردانانی چون اسکورسيسی بر می آيد .
و دست آخر ...
اسکورسيسی دردورانی که جلوه های ويژه ء ديجيتال عرصه ء تمامی هنرهای هفت گانه را به نوعی تسخير کرده ، با حداقل استفاده از اينگونه ابزار ... به سبک و سياق قديم در دکورهای غول پيکر و با سياهی لشگر پرتعداد ، صحنه هايی عظيم و چشمگير خلق کرده است . مجموعه ای خوش ترکيب ، افسانه ای ، و تاريخی ولي فارغ از يک عنصر ... در اين جمعيت و در ميان اين دکورهای پرخرج «روح» نمی يابيد ، خشم «راننده ء تاکسی» يا جاه طلبی «بر و بچه های خوب» را .
مؤخره ای بر سريال تلويزيونی
«خاک سرخ»
ابراهيم حاتمی کيا
«خاک سرخ» در هفدهمين قسمت خود به پايان رسيد . الحق که قسمت آخر چه از نظر بخش ملودراماتيک موضوعی (ملاقات مجدد ليلا با خانواده اش) و چه از نظر بستر موضوعی که هدف اصلی فيلمساز نيز بوده (روايت جنگ و مصايب ناشی از آن) با ظرفيت زمانی ۴۰ دقيقه بی نهايت کوبنده و پرقدرت ، رسا و در عين حال موجز بود .
پدر و مادر در نهايت به فرزند گمگشته ء خود رسيدند ، ولی چه رسيدنی و در چه شرايطی ؟ آغوش بر عزيزترين کسان گشودن و دست دراز کردن بسوی محبوب ترين ها و ناتوانی و عجز در لمس او ، از اين کابوس دهشتناک تر در زندگی سراغ کرده ايد ؟ ليالی ، ليلا و لعيا را با هم در آغوش کشيد ، با پشتيبانی ايرج ، با حضور و در غياب او . ايرج ها جنگيدند و مجروح شدند يا ... و بعضی با اشک در چشم اسير شدند تا عزيزانشان جان به سلامت برند و ...
تاريخ بر فراز خرمشهر پرواز کرد ... تا سوم خرداد ۱۳۶۱ ، روز آزادی خرمشهر . هر چند در اين روز آزادی آن «خاک سرخ» را جشن گرفتيم و می گيريم و خواهيم گرفت ولی با ليالی های نشسته بر جاده ء خرمشهر و خرمشهرها چه می کنيم ؟ نشستگانی که شايد هنوز انتظارشان به پايان نرسيده است ؟!!
بر نکاتی در روايت «خاک سرخ» توضيح و پرداخت بيشتر متصور بود ... رها شدند (مثل گذشته ء «فرهاد» برادر بزرگتر امير و سابقه ء روابط او با «نصير» پاسدار ، در گذشته) ، منوچهر محمدی در حضور حاتمی کيا گفت که دقيقه ای از اين سريال کم نشده (می توانيد مصاحبه ء حاتمی کيا و او و ساير عوامل سازنده ء «خاک سرخ» را هفته ء آينده چهارشنبه ۰۲/۱۱/۱۳۸۱ حدود ساعت ۲۲:۳۰ از شبکه ء اول تلويزيون ببينيد) ، با اطمينان به صداقت او و به شهادت حضور حاتمی کيا و سابقه ء غيرعافيت طلبانه ء وی در خصوص «موج مرده» ، می گويم که اصلا مهم نيست . «خاک سرخ» يادگاری شد از آن روزها ... روزهای مصيبت و عجز ... روزگار ديدن نديده ها ... يادگاری برای فرياد يک درد :
آيا درست است که سران و راهبران آن ماشين جنگی فوق مسلح «عرب» (که اينروزها تجهيزکنندگانش باقی عطايای خود به او را ، به تهديد جنگ می طلبند ... چه خود می دانند اين «عرب» غيرپايبند به اصول بشری چه چيزها در اختيار دارد !) دوباره به تزوير ديپلماسی پای بر «خاک سرخ» مان نهند ؟ همان عربی که بر ما تاخت و به همه چيزمان چنگ و دندان خيانت گشود ... هم او که فقط غيرت ، شهامت ، ذکاوت ، و ايمان اين «عجم های مجوس» مانعش شد ... هم او که موشک و بمب بر سر فرزندان و بستگان غيرنظامی اين خاک باريد ... او که هنوز مجروحان شيميايی اش در جای جای کشورمان به آغوش خاک می روند ... او که هنوز قرارداد ۱۹۷۵ را پاره کرده در جيب دارد و هيچ مصالحه و قرارداد ارضی ای را پس از ۱۴ سال امضا ننموده ... هم او که عليرغم قدرت نظامی فقط يک بار آنهم در مواجهه با عمليات «توفان صحرا» بر دشمن اصلی اعراب (اسرائيل) تاخت (و از اين نظر بر ساير دول عرب ديگر پيش است!) ، «ناجی صبری» ها از ما چه می خواهند ؟ آنهم در بحبوحه ء درگيری جنگ عراق با امريکا به اتهام در اختيار داشتن سلاح های کشتار جمعی ؟