به ياد کاوه گلستان
عکاس بزرگ ايرانی که در جريان حمله ء امريکا و انگلستان به عراق از دست رفت ، روانش شاد باد .

«شيکاگو»
راب مارشال - ۲۰۰۲
دوباره سينمای موزيکال
ژانر موزيکال در سينما بيشتر با فيلم های فردآستر ، جينجر راجرز ، جين کلی ، و ... خصوصا با «آواز زير باران» شناخته می شود . فيلم های «آوای موسيقی» (در ايران : اشکها و لبخندها) ، «داستان وست سايد» ، «بانوی زيبای من» ، و بعد تر «اوليور تويست» ، و حتی برخی انيميشن های والت ديسنی و غيره مثل «سفيد برفی و هفت کوتوله» ، «سيندرلا» ، «زيبای خفته» ، و ... بسياری بسيار ديگر نيز در اين مقوله می گنجند . بهرحال هرگونه تعريف و طبقه بندی آثار اين ژانر در هريک از هنرهای نمايشی فقط و فقط جنبه ای تئوريک داشته و تنها می توان گفت يک فيلم يا نمايش موزيکال اثری است که مضمون خود را همراه با موسيقی و ترانه روايت کند ، هرچه ترانه و موسيقی بيشتر ، اثر موزيکال تر . يکی از بهترين دسته بندی های تئوريک ژانر موزيکال را می توانيد در اينجا و به نقل از دائرة المعارف اينترنتی Wikipedia ببينيد .
از قديمی ترين فيلم های اين ژانر «سوپ اردک» و «خيابان چهل و دوم» (هر دو ساخت سال ۱۹۳۳) و از جديدترين آنها «رقصنده در تاريکی» لارنس فون تريه (سال ۲۰۰۰) ، «مولن روژ» باز لورمان (سال ۲۰۰۱) ، و نهايتا «شيکاگو» ی راب مارشال (سال ۲۰۰۲) و از بهترين نمايشنامه و فيلم سازان و طراحان رقص اين ژانر در برادوی و هاليوود باب فاس را می توان نام برد .
"باب فاس" با نام اصلی رابرت لوئيس فاسی متولد ۲۳ ژوئن ۱۹۲۷ شيکاگو در ايلينويز امريکاست ، او کار خود در سينما را از ۱۹۵۳ با بازی در فيلم «ماجراهای دابی گيليس» آغاز کرد و ضمن فيلمنامه نويسی و بازيگری از ۱۹۶۹ کار کارگردانی خود را با فيلم «Sweet Charity» آغاز نمود ، او در سال ۱۹۷۲ درخشانترين اثر موزيکال سينمايی خود با نام «کاباره» را با بازی ليزا مينه لی و مايکل يورک ساخت و آثار بعدی موزيکال او نيز با نامهای «لنی» (۱۹۷۴) و «All That Jazz» در سال ۱۹۷۹ و «ستاره ۸۰» در سال ۱۹۸۳ همگی از آثار قابل توجه اين ژانر تلقی می شوند . او در ۱۹۷۲ «ليزا با حرف Z بزرگ» موزيکال را هم برای تلويزيون ساخت و قصد داشت تا نمايشنامه ء «شيکاگو» را که در سال ۱۹۷۵ با بازی گوئن وردون ، چيتا ريورا ، و جری اورباخ در برادوی روی صحنه برده بود با بازی مدونا به فيلم برگرداند . از شاخصه های کارهای باب فاس پوشش کلاه و دستکش در اکثر آثار او را می توان نام برد ، او اصولا به کلاه و دستکش اهميت می داد چه از سن ۱۷ سالگی سرش طاس شده و فرم دست های خود را نيز دوست نداشت ! او رقيب ناخواسته ء فرانسيس فورد کاپولا بود ، در ۱۹۷۲ برای بهترين کارگردانی هر دو کانديد اسکار بودند (کاپولا برای «پدر خوانده» و فاس برای «کاباره») که باب فاس برنده شد ، در ۱۹۷۴ مجددا" (کاپولا برای «پدر خوانده - قسمت ۲» و فاس برای «لنی») که اين بار کاپولا برنده شد ، و در ۱۹۷۹ هم (کاپولا برای «و اينک آخرالزمان» و فاس برای «All That Jazz») که اين بار هيچيک موفق نشدند . او در سال ۱۹۷۲ موفق به اخذ اسکار (برای «کاباره») ، جايزه ء تونی (برای طراحی رقص «پيپين») ، و جايزه ء امی(برای فيلم تلويزيونی«ليزا با حرف Z بزرگ») شد ، و از اين بابت تنها فردی است که موفق شده در يک سال هر سه ء اين جوايز مهم را به خود اختصاص دهد . او يکی از طراحان مبتکر رقص های زيبای از ابتدا تا بحال برادوی و هاليوود بوده است ، از معروفترين جملات وی :
- «چنان زندگی کن که گويا فردا قرارست بميری ، چنان کار کن که گويا به پول نيازی نداری ، و چنان برقص که گويا هيچکس تماشاگر تو نيست» .
- «برای حاضرين نرقص ، برای خودت برقص» .
- «رقص بهتر از هر چيز ديگری شادی را نمايش می دهد» .
است .
اين تصوير از شيکاگو را هم حيف است که نبينيد !
... و
«شيکاگو» بازسازی نمايشنامه ء باب فاس است توسط راب مارشال . با ترانه ء «All That Jazz» آغاز می شود ، و داستان آن چندان مهم نيست : روکسی هارت (رنی زل وگر) ِ شيفته ء صحنه بجرم قتل مرد شيادی که وعده ء ستاره شدن به او داده به زندان می رود ، همچون ولما کلی (کاترين زتا جونز) ستاره ء کاباره ها که خواهر و همسر خائنش را به قتل رسانده و تنها وکيل شهر که قادر به نجات آنهاست مرديست که تاکنون در دادگاه پرونده ای را نباخته ، بيلی فلين (ريچارد گِر) . سبقت گرفتن اين دو از يکديگر برای نجات از مجازات و حسادت و نفرتشان از يکديگر سرانجام هر دو را بعنوان ستارگان همراه بر صحنه های رقص شيکاگو می فرستد .
آنچه در «شيکاگو» اهميت دارد ، رقص ها و ترانه ها ، نورپردازی ، صحنه آرايی ، بازيگری ، فيلمبرداری و نورپردازی ، کارگردانی ، اتالوناژ (رنگ پردازی لابراتواری فيلم) ، تدوين خارق العاده و استثنايی آن است .
«شيکاگو» از بين ۱۳ مورد نامزدی اسکار در ۶ رشته موفق به اخذ جايزه شد ، نه از بابت آنکه در ۷ مورد ديگر استحقاق نداشت ، بخاطر آنکه در رشته های ديگر رقيبان بسيار نزديک بودند . بازی رنی زل وگر ، جان سی. رايلی ، کوئين لطيفه بی نظير بود همچون کارگردانی راب مارشال يا فيلمبرداری ديون بيب بسيار دلنشين و يکدست بود . ولی رقيبانی چون نيکول کيدمن ِ «ساعات» ، کريس کوپر «اقتباس» ، کاترين زتا جونز ِ خودِ «شيکاگو» ، پولانسکی کبير در «پيانيست» ، کنراد هال «راهی به نابودی» ِ استيليزه به صِرفِ تصاوير ، گوی سبقت را از «شيکاگو» ربودند .
ذکر يک خصيصه در مورد «شيکاگو» ضروری است و آن تدوين عالی فيلمست : رفت و برگشت های خيالبافانه ء روکسی به صحنه و دنيای واقعيت (تدوين توأم صوتی و تصويری) استثنايی است و در کمتر اثری می توان چنين ربطی بين خيال و واقع ترسيم کرد . «شيکاگو» يادآور و سلف راستين ِ «کاباره» است ، ولی انصافا" از آن بهتر نيست . جوئل گِرِی و باب فاس (در مقام کارگردان) و حال و هوای «کاباره» را کم دارد .
پايان