قسمت اول از چهارمين فيلم كوئنتين تارانتينو اكنون بر پرده است . "بيل را بكش" پرداخت تصويرى رمان "برايد" ﴿"عروس"﴾ نوشته ء خود اوست و بقول خودش فيلم كونگ فويی او . تارانتينو ۶ سال پيش آخرين فيلمش "جكى براون" را ساخته بود و ضمن اين سالها در عين دل مشغولی به جريان سينمای مستقل و كارهای تلويزيونی و تهيه و بازيگری شاهدِ روند پيشرفت چشمگير صنعت سينما بود . "ببر خيزگرفته ، اژدهای پنهان" ، "ماتريكس" ، و مجموعه ای وسيع از كميك استريپ ها مثل "اسپايدرمن" ، "Daredevil" ،"هالك" ، و ... طبعا" بايد عطش عظيمی در روح اين فيلمساز غريزی طرفدار خشونت عريان و آزمون دائم ژانرهای گوناگون انگيخته باشند ، او می بايست سريع به جريان روز سينما بپيوندد . از طرف ديگر مگر می شود وابسته ء سينمای غريزی بود و هنرهای رزمی را ناديده گرفت . "بيل را بكش" كه پاسخ كوئنتين تارانتينو است به تمامی تحولات سينمای حادثه و خشونت از يكسو و فوران يك آتشفشان پس از شش سال از سوی ديگر ، يك عيب كلی و هزار و يك حُسن در جزئيات و پرداخت دارد .
عيب كلی آن اغراق است ، تارانتينو در اين فوران خشونت و در ارائه ء خون و خونريزی كم آورده و متوسل به اغراق شده است ... نمونه : جلوه های ويژه ء بسيار سست در فوران خون از محل قطع اعضای بدن كه به كثرت و خصوصا" در فصل پنجم شاهد آن هستيم . همينطور كثرت اعضای درگير ِ ياكوژا در همان فصل تحت عنوان "ارتش ۸۸" . آيا واقعا" حضور اين ارتش در آن سكانس الزامی بود ؟! و اما محاسن فيلم :
- اول : روح ِ زيبا ، فيلم روح زيبايی در كالبد دارد . روح ِ عشق و احترام به سينما ، به موسيقی ، به حكمت ، و به قصه گويی . چيزی كه كمتر كارگردانهای بنامی حداقل در اين سالها در كارهايشان بروز داده اند .
فيلم با ترانه ای قديمی با نام "بَنگ بَنگ" آغاز می شود . شايد اساسا" خود اين ترانه طرح اصلی قصه را به ذهن تارانتينو القاء كرده باشد. پس از آن نيز در جای جایِ فيلم از موسيقی های خاص و خاطره انگيز مكررا" استفاده مِ شود ، فلوت زامفير و ترومپت وسترن موريكونه ای برای يادآوری حماسه های خون و آفتاب لئونه ، قطعه ء كلاسيك "زنبور عسل" 
بعنوان موسيقی تيتراژ سريالی بهمين نام ، از اولين سريالهای تلويزيونی كه بروس لی در نقش راننده ای با لباس و نقاب مشكی در آن بازی می كرد ، ترانه های قديمی ژاپنی كه براستی در كنار آن ديوارهای كاغذی و شمشيرهای آيكيدو در فصول ۴ و ۵ فيلم ﴿بخش های "مردی از اُكيناوا" و "زمان نمايش در خانه ء برگهای آبی"﴾ تنها نمادهای فضای بشدت امروزی و مدرن شده ء ژاپن هستند ، و ... كاربرد موسيقی در "بيل را بكش" مكررا" حال و هوای فيلمهای متعددی را برای تماشاگر باسابقه ء سينما به ارمغان می آورد ، از وسترن های لئونه گرفته تا فيلمهای رزمی قديمی هنگ كنگی مثل "پنجه های مرگبار" مِنگ فی و عده ای از فيلمهای اوليه ء بروس لی ... وجه ارجاع هم كاملا" صحيح است ، ايستادگی "برايد" ﴿"مامبای سياه"﴾ به تنهايی در مقابل لشگر بَدمَن ها كم از حماسه های وسترن و كلينت ايستوودِ لئونه ندارد و مبارزات رزمی او كم از "بروس لی" و "مِنگ فی" ﴿جكی چان نه ، چون فيلم اصلا" قصد شوخی و كاربرد طنز ندارد﴾ . موسيقی متن حاكم بر نبرد "برايد" و "اُرين ايشی" چيز ديگريست ، كاملا" متفاوت و شاد و سرشار از يك پيش آگهی : غمی در كار نيست و توام با فضا سازی يك وسترن امروزی و با يك غافلگيری و قطع : زخم خوردنِ "برايد".
- دوم : زمانِ شكسته ، نحوه ء رفت و برگشت بين قطعات داستان و فصل ها و زمان وقوع آنها با ريشه و سوابقی كه اتفاقات در گذشته داشته و اثراتی كه در آينده می گذارند بسيار خوب كار شده ، نبايد فراموش كرد كه سازنده و نويسنده تارانتينو است با اسكار "داستان عامه پسند" . او بدون داستان خاص و محور واحد چنان توانايی به كمالی را از خود بروز داده بود ، اين يكی كه فقط يك محور داستانی دارد . در فصل اول پس از پايان كار ، "بلاك مامبا" ﴿"برايد"﴾ روی نام دوم ﴿زير نام خط خورده ای ديگر﴾ خط می كشد ، در فصل دو م ۴ سال به عقب برمی گرديم ، و در فصل سوم به سراغ "اُرين ايشی" می رويم. در فصل چهار سر از اُزاكا در می آوريم و در فصل پنجم از توكيو و در پايان قسمت اول يك گره ء غافلگير كننده در زمان حال داريم. اين گونه كاربردِ به كمالِ زمان شكسته را قبلا" فقط در "روزی روزگاری در امريكا" ی سرجيو لئونه ديده ام. باور كنيد كه ربط دادنِ قطعات و اتصال و ارجاع ِ تكه داستانها در چنين شيوه ای بسيار دشوار است ، چه رسد به فيلم و نمايشات تصويری چنين قطعه داستان هايی در يك فيلم ، شايد بهمين دليل "روزی روزگاری ..." را يكی از بهترين فيلم های ديده ء عمرم به حساب می آورم. به تحويل شمشير "برايد" در اواخر فصل چهارم و ادامه ء سخنان استاد در پايانِ بخش اول ﴿قسمتِ اول فيلم﴾ هم توجه كنيد .

- سوم : تجربه ء همه ء نوآوری های ۶ ساله ء اخير ، تارانتينو گويا همه ء پيشرفت های ۶ سال اخير سينما را يكجا به كار گرفته است . از پروازهای كابلی ﴿نبرد فصل پنجم با ارتش ۸۸﴾ ، انيميشن های كامپيوتری و كميك استريپی ﴿مبداء اُرين ايشی - فصل سوم﴾ ، نبردهای ماتريكسی ﴿مقايسه كنيد نبرد فصل پنجم را با "Matrix:Reloaded" و "Matrix:Revolutions"﴾ ، كامپيوتر گرافيك ﴿CG﴾ های متعدد ﴿انيميشن فصل سوم و فوران خون از اعضای بدن و ...﴾ ، پروازهای غيرمعقول مخصوص فيلمهای مبتنی بر هنرهای رزمی ﴿"ببر خيز گرفته ، اژدهای پنهان"﴾ ، و ...
- چهارم : ساختار شكنی در عين احترام به كليشه ها ، تارانتينو بخشی از داستان را در عين امكانِ فيلمبرداری بصورت كاملا" غيرعادی ، انيميشن كار می كند ﴿فصل سوم﴾ و در پايانِ فصل پنجم نبرد "برايد" و "اُرين ايشی" را همچون دوئل های سينمای وسترن با موسيقی همراه می سازد ، منتهی با مختصری! تفاوت : دو طرف نبرد ، دو زن هستند و موسيقی بجای فلوتِ مجار و ترومپتِ فيلمهای وسترن از نوع متفاوتی است ، قطعه ای مكزيكن با گيتار فلامينگو كه بسرعت با Fast Pop ی شاد و پرهيجان تعقيب می شود ، انگار از بيابانهای مكزيك تا دنيای امروز را بسرعت طی می كنيم . نمادی از روحيه ء شاد و پر نشاط و شوخ ِ تارانتينو .
- و ...
فيلم فيلم ِاوست ، سرشار از روح ، نشاط ، شادابی ، هيجان ، تجربه ، ساختار شكنی در عين احترام به سينما ، موسيقی ، حكمت ، و كليشه ها و قصه گويی ... از يك سينمارو برای سينماروها . پيامی از يك دوستِ هم علاقه ... متاسفانه با كمی اغراق ﴿: