ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سينمای بهرام بيضايی
از آغاز تا "سگ کشی"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گردآوري و نگارش : نادر خوانساری
قسمت دوم
(قسمت اول)
مروری بر مضمون آثار سينمايی بيضايی سبک و مولفه ء کاری اين استاد را روشن می سازد :
در "رگبار" ...
آقاي "حكمتي "ي معلم ، به محله اي درجنوب شهر مي رود ، عاشق خواهر يكي از شاگردانش مي شود كه عهده دار معاش مادر و برادرش مي باشد ، خواهر عليرغم عشق به حكمتي ، به جهت مناسبات اقتصادي و معاش ناچار به دلبستگي اي اجباري به قصاب محل ميباشد. سرانجام پس از كشاكش معلم و قصاب كه عاشق همان دخترست ، معلم "غريبه " داروندارش را در يك گاري دستي كوچك بار مي كند و با عشقي بي سرانجام آنجا را ترك مي كند.
در "سفر" دو كودك بازيگر فيلمند. يكي گمان مي كند كه پدر و مادري دارد و ديگري را براي يافتن آنها ، از دخمه ي كفشدوز كور و سنگدل صاحبكارش بيرون مي كشد، براي پيداكردن چيزي كه در گذشته بارها به دنبالش رفته و به نتيجه نرسيده اند. رفيق راه
اينبار هم اطمينان دارد كه به نتيجه نمي رسند ، اما همراهي ميكند و فداكاري ، و در دعواي با رفيق و خواهش يكي كه "روي زخم هاي ديروزم نزن "، "،مواظب زخم هايم باش " . پايداري او در ادامه ي راهي كه مي داند بي سرانجام است ، اشاره ايست معني دار به واقعيت زندگي يك نسل ، نسل بيضايي .
در "غريبه و مه " ، آيت بي نام و نشان و بكلي "غريبه " ، از مه ابهام و درياي ناشناخته ، در قايقي رها بدست امواج ، زخمي و مجروح ، به ساحل زندگي مي رسد. رعنا ، مهمترين شخصيت فيلم ، او را مي يابد ، اهالي ده از او دوري مي جويند و مسافران خوفناكي همچون خود آيت غريبه ، از مه بيرون آمده و به او حمله مي كنند ، فقط رعنا به كمك او مي آيد و ... ، پس از پيروزي و عليرغم غرق قايق آيت بوسيله ي رعنا ، آيت با عشقي بي سرانجام دوباره به مه بازمي گردد.
در "كلاغ" ابهام غريبه و دنياي ناشناخته اش واقع گرايانه تر از "غريبه و مه " است ، زن : دختر باغبان و معلم مدرسه ي کرولالهاست . شوهرش گوينده ي تلويزيون است ، اما به شب نشيني "خبرنگاران بيخبر" مي رود. نامش "اصالت " است ، اما وقتي كه انگشتري در مجلس گم مي شود ، او نيز مانند ديگران شرمي ندارد كه جيبش را بگردند. با خبرنگاري آشناست كه نمي داند "چي بايد بپرسد" و مي گويد"مهم نيست هرچه ميخواهي بپرس " ، خودش در پاسخ مامور پليس كه مي پرسد : نام خانوادگي گمشده ؟ مي گويد : نمي دانم ، نشاني خانوادگي ؟ - نمي دانيم ، يعني نداريم ، مرداني دور و برش هستند كه "براي نظام خلق شده اند."اما "احتي يك تير هم در نكرده اند" ، پيرزني كه خاطره مي گويد اما "مال اين شهر نيست " و محله اش سالهاست كه "گم شده " ، و پليسي كه مي گويد "وظيفه ي مانيست دنبال چيزي كه نميدانيم چيست ، بگرديم ." و ... سرانجام آن چيز! در پستوي همان خانه اي پيدا مي شود كه بيشتر ساكنان آن دنبالش مي گشتند.
در "
چريكه ي تارا" ...
"چريكه ي تارا" جز هفته اي از هفته هاي سال 58 در سينما شهرقصه ي آن زمان تهران ، هيچگاه به نمايش عمومي در نيامد .
در "چريكه ي تارا" دوباره زن معهود را مي بينيم كه با بچه هايش از ييلاق مي آيد و درمي يابد كه پدربزرگش مرده است . زن عجيبي است ، در پاسخ آورنده ي خبر مرگ مي گويد : "لال بميري ، اين چه خبر آوردني است ." و در جواب ديگري : "فردا ميام شروع كنيم ." ، بدون آه و ناله و شيون و زاري مرسوم !!! بمحض به خانه رسيدن بيشتر به فكر زندگي است تا مرگ : "گاو كي از حياط من رد شده . چپرهاي منو كي خراب كرده "؟ و... پس از دريافت بقچه ي پدربزرگ بدون هيچ درنگي آنرا باز كرده و ميراث پدربزرگ را تقسيم مي كند ، ارسي به يك پيرمرد و پيراهن به پيرمردي ديگر ... كلاه ، آينه ، رحل و كتاب ، يك ني ، و يك ردا ... مي ماند يك شمشير ، تارا مي گويد : " اگه خودشم بود نمي دونست چيكارش كنه . " و شمشير را به مردي مي دهد كه نامش جهاد است . او شمشير را مي برد كه به تيغه ي گاوآهن ببندد، ولي وحشت زده باز مي آوردش . شمشير نه به كار درو مي آيد ، نه خردكردن هيزم ، و نه بستن كلون در ، بيهوده مي نمايد به فروش نيز نمي رسد و تارا آنرا در آب دريا مي اندازد تا از شرش خلاص شود. دراينجا ، جنگجويي باستاني كه در آغاز فيلم چون شبحي بر تارا ظاهر شده بود ، پيدايش مي شود و به تارا مي گويد كه فقط
پي شمشير آمده . تارا مي پرسد : " مال تو بود " ؟ و جنگجو مي گويد:
مال من ؟ نه فقط مال من ، مال تبار من . من مردي ام از
يك تبار تاريخي . همه ي زندگي تبار من به جنگ گذشت .
كدام جنگ ؟ در هيچ جا نامي از ما برده نشده . همه چيز
اندك اندك از ميان رفت . همه ي نشانه ها گم شد ، از ما روي
زمين هيچ نشاني نمانده است ، بجز يك شمشير .
تارا مي گويد : "من شمشير را دورانداخته ام ."
و جنگجو اعتراض مي كند كه : "همه ي قوم من چشم انتظارست ، چگونه برگردم " ؟
تارا مي گويد : "خب بگو پيدا نشد" .
جنگجو ناپديد مي شود. صحنه اي بعد تارا را مي بينيم كه حيرت زده در كنار دريا ايستاده ، آب فروكش كرده و شمشير دوباره ظاهر شده ! ميراث عجيبي است . تارا در كنار دريا با فرزندانش . حيواني به آنها حمله مي كند و تارا با شمشير آن حيوان را دوپاره مي كند و تيغه ي شمشير را در آب دريا مي شويد. جنگجو دوباره ظاهر ميشود : چشم انتظار شمشير قبيله اش . تارا شمشير را پيش او مي اندازد ، جنگجو مي گويد :
اين همان شمشير است ، همان ، از ملامتيان باشم اگر ترا
نشناسم ... ولي من نمي توانم برگردم . هنوز نه !
تارا مي پرسد : چرا ، و جنگجو پاسخ مي دهد :
به تو عاشقم ... تمام تبار من در اين لحظه به من
مي نگرند و من نمي توانم برگردم . شرم بر من .
زني عجيب و مردي عجيب تر . مردي كه دنبال شمشير تبارش بود ، و حالا كه شمشير را يافته نمي تواند برگردد، چرا؟ چون عاشق زنيست كه عاشق زندگيست . ولي آن زن زنده عاشق و خواستگار زنده اي دارد : قليچ . قليچ زندگي دارد و جنگجوي تاريخي افتخار . تارا در انتخاب اين دو سرگردانست . تارا انتخاب مي كند : جنگجو ولي شرط آن مردن و تنهايي بچه هاست ، قليچ نگهداري بچه ها را مي پذيرد . تبار جنگجو از دريا بيرون مي آيند ، تارا مي رود كه بچه ها را به قليچ بسپارد و بيايد براي مردن و مرد (جنگجوي ) تاريخي مي گويد : امتحان . تارا دور مي شود و مرد تاريخي با خود مي گويد :
حالا رفتن من معناي ديگري دارد. حالا همه چيز آسانترشد.
پس از اطمينان به فداكاري تارا و عشق او سوار براسب و نعره زنان به سوي دريا مي تازد و در كام دريا فرو مي رود. تارا خشمگين با شمشير به دريا ضربه مي زند و به قليچ مي گويد :
تمام شد. راحت شدم . كي عروسي مي كنيم ؟ اما ، شمشير ؟ : شمشير همچنان پهلوي ما مي ماند.
ادامه دارد ...