... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲


«اژدهای سرخ»


Red Drogon - 2002
Brett Ratner



امان از پست مدرنيسم !



همين الان از پای تماشای «اژدهای سرخ» برخاسته ام ، چرا اين همه دير ؟ بماند . ولی علت نوشتن راجع به آن بخصوص اينگونه ، پارادوکسی است که ذهنم را اشغال کرده : بله داستان فيلم متاسفانه بسيار درخشان است !!!

شايد «اژدهای سرخ» پس از «بيگانه ها» ی جيمز کامرون جذاب ترين دنباله ای باشد که برای فيلم پرفروشی ساخته شده است ، حداقل در حال حاضر که چيز ديگری به ذهنم خطور نمی کند . بله ، «اژدها...» از فيلمنامه ء تريلر- روانشناسانه ء بسيار درخشانی برخوردارست که با کهکشانی از بازيگران درخشان سينما مضمونی مهوع و چندش آور را تصوير می کند . آنتونی هاپکينز ، آدوارد نورتون ، رالف فاينس ، هاروی کيتل ، و اميلی واتسون در اجرای نقش گردبادی اعصاب خردکن و دلپذير را به نمايش می گذارند .

و اما مضمون فيلم ، همانکه تاسف آور است ...

قالب و سبک ادبيات روايی چنين فيلمنامه هايی را احتمالا بايد به پست مدرنيسم نسبت داد ، همان سبکی که گويا فعلا فقط بصورت تئوريک قابل بررسی است و نمی توان آنرا بصورت قالب و فرمول خاص به يک اثر (هنری) اطلاق کرد. همانکه تضادها و تناقضات را توامان در معرض ديد قرار می دهد ... همانکه که شما را به ستايش هوش و ذکاوت يک آدمخوار وا می دارد . همانکه قتل را به قياس بلايای طبيعی (باعث مرگ خبرنگار شدن ويل و مقايسه آن با عامليت مرگ فروريختن سقف يک کليسا توسط دکتر لکتر) می برد و شبهه ء موجه بودن آنرا می آفريند.

در حسن ذکاوت و کاربرد شعور و دريافت ظرايف شکی نيست ، ولی اين چه زيبايی و لذتی است که از تماشای چنين آثاری عايد می شود . اگر لذت ببريم سايکيک هستيم ، اگر نبريم بی تفاوت و ... براستی بر "دی" (اژدهای سرخ - رالف فاينس) بايد دل سوخت يا از او متنفر شد ؟! از شليک مکرر بسوی او بايد خشنود بود يا بايد اعدام او را محکوم کرد؟ آيا لکتر (هاپکينز) باهوشتر است يا ويل(نورتون) ؟ نيمه مرده بودن ويل علامت خودستيزی جامعه ايست که او در آن زندگی می کند ؟ يا اين فقط شبهه ء لکتر است ؟

بهرحال عليرغم اشمئزاز حاصل از اينگونه داستانها از سر انصاف هم که شده ورای بازيهای ديدنی خصوصا نورتون و فاينس ، داستان فيلمنامه ء پر رمز و راز و تعليقی و روانکاوانه ء فيلم را بايد ستود . داستانی که هم بنيه و مايه ء کافی دارد و هم ساختار روايی سرراستی برای تماشاگر عام و فروش تجاری . اين قسمت عليرغم ضعف و بدی قسمت دوم سکوت بره ها ، بسيار خوش ساخت و پرداخت از کار درآمده و تنها اشکال داستانی آن رو بودن گره ء دراماتيک مرکزی و تاحدودی هم نعل به نعل پيش رفتن بر بستر داستان قسمت اول است .

اژدها يک مزيت برتر هم نسبت به لکتر دارد ، او بخشی از انسانيتش را بهرحال حفظ کرده و آن انس گرفتن به ربا (اميلی واتسون) نابيناست . در حاليکه لکتر خودشيفته فقط و فقط متعقل است و طلبکار اجتماع ، حداقل يک گام مثبت در مخالفت با کليشه های متداول اين ژانر .

و يک نکته ء مربوط و نه چندان مربوط ! : لالو شيفرين را هم در نقش رهبر ارکستر فصل افتتاحيه ء فيلم می بينيم . موسيقی متن فيلم «اژدها وارد می شود» او را بياد داريد ؟ البته وجه اشتراک اين دو فيلم شايد فقط لالو شيفرين باشد و «اژدها» ! نکته پست مدرن نيست ؟!!

  [ ۲:۰۴ ق.ظ. ] پيوند به اين مطلب