... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱






«ساعات»

The Hours - 2002







مشخصات کامل فيلم



«زندگی» ... شيرين ترين ميوه ء تمام فصول

«ساعات» داستان زندگی سه زن است که در جستجوی زندگی پرمعنی و مفهوم تری هستند . هر يک در زمان و مکانی متفاوت زندگی می کنند ، و آمال و ترس هايشان به يکديگر مربوط است .

ويرجينيا وولف در بيرون لندن (ريچموند) و در اوايل دهه ء ۱۹۲۰ ، در عين جدال با بيهودگی نوشتن نخستين رمان بزرگش «خانم دالووی» را آغاز می کند . لورا براون مادر و همسری است ساکن لس آنجلس در سال ۱۹۵۱ که اندکی پس از پايان جنگ جهانی دوم «خانم دالووی» را می خواند ، او چنان تحت تاثير رمان قرار می گيرد که اقدام به ايجاد تغييراتی مخرب در زندگيش می کند . کلاريسا ووقان «خانم دالووی» معاصر وولف است ، در نيويورک امروز زندگی میکند و عاشق دوستش ريچارد است ، شاعر باذوقی که به ايدز مبتلاست . داستان اينان به هم می پيچد و سرانجام در يک لحظه ء مکاشفه ء جمعی حيرت آور و مافوق تصور ، به هم می رسد .

«مايکل کانينگهام»

«ساعات» فيلم عجيبی است ، بهترست بگويم حيرت آور . پس از تماشای نخستين بار آن حسی عجيب وجودم را پر کرده بود . چرا اين سه زن خوشبخت نبودند ؟ آيا اين سه زن همگی تکرار «خانم دالووی» بودند ؟ در همه ء اعصار ؟ آيا آنچه از فيلم می آمد ربطی به فمينيسم داشت ؟ ... «ساعات» فيلم سختی است ، مواجهه ء با آن ساده نيست ، در ست مثل خودِ زندگی . يک بار ديگر به تماشای آن نشستم . مفهومی عزيز و شريف در فيلم جاريست ، مفهومی تعقلی و در عين حال فراتعقلی . «خانم دالووی» ويرجينيا وولف پوسته و در عين حال مؤلفه ء اين داستان است . نيازی نيست «خانم دالووی» يا رمان «ساعات» مايکل کانينگهام را خوانده باشيد ، کافيست در ِ قلبتان را به روی عاطفه ء مواج ِ جاری در سناريوی درخشان برگرفته از رمان برنده ء جايزه ء پوليتزر کانينگهام بگشاييد . تاکيد بر بوسه های زنان و سردی روابط آنان با شوهرانشان و ... بهيچ وجه نبايد فريب فمينيسم را در ذهن تان جا دهد ، اين سرگشتگی چهار زن ِ فيلم (با احتساب خودِ خانم دالووی) است که از بودن خود راضی نيستند ، نوعی خلاء در زندگی دارند ... بعضی می دانند چه می خواهند و بعضی نه ؟ مغلوب ترينشان خانم دالووی است که در همان آغاز فيلم سرنوشتِ پايانِ رمانش رقم می خورد ، ناکام ترين لورا براون ، درمانده ترين ويرجينيا وولف ، و موفق ترين کلاريسا ووقان .

«خانم دالووی» خود را غرق می کند ، ولی لورا به خاطر فرزندِ در بطنش و تعلقاتی که به زندگی دارد (عليرغم تا آستانه پيش رفتن) نه ! متعلقات لورا به زندگی برايش کافی نيست به همين جهت بعدها در می يابيم که همسرش را ترک کرده ... و البته باز هم خوشبخت نشده . کاری که ويرجينيا وولف نکرد و عاقبت در ۱۹۴۱ به خودکشی او ختم شد . تلاشی که در سکانس درخشان گفتگو با شوهرش در ايستگاه قطار ِ به لندن دارد ... او عاشق لندن بود و به تجويز پزشکان از آنجا دور ماند . تبعيد و تعليقِ اجباری را پذيرفت و در جايی از رمانِ خانم دالووی (به نقل از فيلم) گفت : «يکی بايد بميرد تا بقيه ارزش زندگی را بيشتر دريابند» . اما کلاريسا ... او در نيويورک و در آستانه ء برگزاری جشنی است (چون خانم دالوویِ ۱۹۲۳ و لورا براونِ ۱۹۵۱) به افتخار جايزه ء شعری که به ريچاردِ محبوبش تعلق گرفته ، همه ء دوستان او و ريچارد دعوت شده اند ، حتی محبوبِ همجنسِ ريچارد! ريچارد که از ايدز رنج می برد دل از دنيا بريده ، او در انتظار ِ مرگ است و ديگر خوشبختی را نمی شناسد ، ولی کلاريسا او را به حضور مجدد در صحنه ء زندگی حتی به همين شکل تشويق می کند ... او ريچارد را دوست دارد و وضع موجود مايوسش نکرده ، اگرچه آمالِ مشخصش در دسترس نيست ولی نااميد نشده ، کلاريسا واقعيت زندگی را درک کرده ...

در پايان شاهد مواجهه ء او هستيم با لورا براون ، خانم دالووی مجسمِ معاصر ، همجنسش از ورای دورانها را ملاقات می کند و ... نوشتن بيش از اين ممکنست زيبايی يکی از درخشانترين پايان بندی و نتيجه گيری های ساليان اخير سينما را از شما دريغ دارد .

استيفن دالدری به زيبايی تمام قدرت بازی گيری از ستارگان تراز اول خود (نيکول کيدمن ، جوليان مور ، و مريل استريپ) را به نمايش گذارده ، و با تقطيع ِ داستان زندگی اين سه بخصوص در فصل های آغازين از طريق سکانس و نماها و حتی حرکات و کلماتِ مشابه ِموازی ، بسيار جسورانه ذهنيت و زندگی پرسوناژهای اصلی خود را شکل می دهد . در چند قطع سريع از بيدار شدن زنان در همان ابتدای فيلم ، کيدمن و استريپ هر دو موهايشان را مرتب می کنند . کيدمن که خم مي شود تا آبی به صورت بزند ، استريپ سر بلند می کند . کيدمن که شروع به نوشتن خانم دالووی می کند ، مور را مي بينيم که آنرا می خواند و استريپ که قصد راه اندازی جشن را دارد .

کيدمن نشان می دهد که اگر گلدن گلوبِ بهترين بازيگر زن نقش اول را بخاطر اين فيلم تصاحب کرده ، بی دليل نيست . با آن بينی گريم شده ء زشت و آن سر و وضع محالست در وهله ء اول ستاره ء خوش چهره و اندام مولن روژ را بجا آوريد ، بازی کاملا حسی و زيرپوستی نقش کم حجم ولی پرتاثيری چون ويرجينيا وولف و در آوردن ِ آن دلمشغوليها و عصبيت و سرگشتگی هم هيچ جای حرفی باقی نمی گذارد . چنين فرصتِ کم و کارِ زيادی بنظر من از او رقيبی جدی برای سلما هايکِ «فريدا» می سازد . کاش می شد به هر دو اسکار بدهند !

سناريوی فيلم در عين در اختيار داشتنِ رمانی خوب به عنوان مبنای اقتباس ، در بيان اين داستان کاملا ذهنی از قدرت بالايی برخوردار است . پرهيز از فلاش بک و فلاش فوروارد و بجای آن ، کاربرد زمان شکسته و حداقلِ استفاده از مونولوگهای روايی روی تصوير از شواهد اين مطلب است .

در نهايت ...

«ساعات» برگزيدنِ زندگی است بجای مرگ . در باره ء علت تلاش ما است برای زنده بودن غليرغم دردهايی که اين زندگی برايمان می آفريند . در باره ء آن چيزهايی است که نمی گوييم چون در غالب کلمات نمی گنجند . فيلمی است درباره ء عواطف گمشده مان ، حالات ناگفته و اهميت آنچه در اعماق زندگی سطحی هرکس می تواند موجود باشد . درباره ء ارزش روابطی که می تواند حتی بسيار سست بين مان ريشه گرفته باشد . بايد همه ء اينها را دريابيم .

پايان

  [ ۹:۲۸ ق.ظ. ] پيوند به اين مطلب