«دار و دسته های نيويورکی»
The Gangs of New York
مارتين اسکورسيسی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کامل فيلم
امريکا در خيابان ها متولد شد
نه در حد يک شاهکار
نيويورکی نيستم و نمی دانم چقدر بايد نيويورک را دوست داشت ، ولی طرفدار سينما هستم و می دانم در سينما چگونه فيلم هايی را دوست دارم ، از سينماگران بزرگ چه توقعاتی دارم ، و يک شاهکار سينمايی به زعم من چه مشخصاتی دارد . «دار و دسته های نيويورکی» با وقت و سرمايه و تلاشی که برايش صرف شد ، يک شاهکار نيست . رويای ۳۰ ساله ء يک سينماگر بزرگ با اندازه های اسکورسيسی ، با اينهمه وسواس و اصطلاحا" Handicraft (کار دست) بودن ، «آن» کم دارد ، حس غريبی که پس از پايان فيلم در ذهن تان باقی بماند . متاسفانه فيلم را بصورت ويديويی ديدم ، ولی اگر در سالن هم آنرا می ديدم ، مطمئنا در خروج از سالن نمايش احساس خروج از موزه ء تاريخ پيدا می کردم . چگونه می توان به کار بزرگی چون اسکورسيسی خرده گرفت ؟ به روايت احساس و دانسته های هرچند اندک ، به روايت زير ، چرا «دار و دسته ها...» عظيم هست ولی شاهکار نيست ؟
- اين بخش از داستان هربرت آزبوری روايتی است تخت و مسطح و ساده و خطی ، سلسله وقايعی پشت سر هم از نيويورک ، در حدود ۱۵۰ سال پيش ، از ۱۸۴۶ تا دوره ء رياست جمهوری آبراهام لينکلن و تصويب قانون لغو بردگی و جنگهای داخلی ، تا ۱۸۶۳ . نه اسکورسيسی و نه فيلمنامه نويسانی چون استيون زاليان ، کنت لونرگان ، و جی کاکس هيچيک هيچ پيچيدگی ای را در بروز اين وقايع لحاظ نکرده اند و هيچ تحليل يا ارزيابی ای در کار نيست . يک «زنگ تاريخ» ۱۶۵ دقيقه ای ، آنهم تاريخی که فاتحان نوشته اند .
- شخصيت پرسوناژهای اصلی از همان آغاز تعريف می شود ، کاملا قطبی و مشخص . «بيل بوچر» بد است و «آمستردام» خوب ... اين دو را ساخته اند برای «انتقام گرفته شدن» و «انتقام گرفتن» . گفتگوهای مفصل ضمن فيلم اين دو نيز بهيچ وجه احتمال تغيير وضعيت و نظر هيچيک را تداعی نمی کند ، «بوچر» خشن خبيثی است دست نيافتنی ، و آمستردام انتقامجويی ضعيف و در پی فرصت . شکست آمستردام در ميانه ء فيلم پس از لو رفتن نزد بوچر ، فقط محملی است برای ادامه ء حدود يک ساعت ديگر ماجرا . سادگی ِ روايت ، سادگی ِ انسانها و شخصيت ها را هم موجب شده است . حتی عشق جنی اِوِِردين (کامرون دياز) و آمستردام نيز خيلی ساده پيش آمده و خيلی ساده تر پيگيری می شود .
- همه چيز در خدمت تصويرگریِ نيويورکِ آن روزگاران قرار گرفته ، اينکه خيابانها چگونه بوده ، دست فروشان چطور بساط می کرده اند ، جيب بری ها چطور اتفاق می افتاد ، امنيت خيابانها به چه شکلی بود ، قلدرها و چاقوکشان چگونه فوج فوج در خيابانها اين سو و آن سو می رفتند ، و ... البته يکی از وجوه مشخصه و درخور توجه فيلم همين خصيصه ء آن است ، همان وجهی که رويای ۳۰ ساله ء اسکورسيسی بوده ، به وجهی تمثيلی عرض کنم :
«نيويورک ، روزگار نو»
و الحق که اسکورسيسی در اين وجه سنگ تمام گذارده است .
- انتخاب بازيگران جز در مورد دانيل دی لوئيس («ويليام کاتر» : بيل بوچر [بيل قصاب]) مناسب نيست . دی کاپريو از لحاظ فيزيک بدنی و چهره اصلا در اندازه های يک مبارز خيابانی مقتدر آنگونه که بتواند در دار و دسته ء بيل نفوذ کند ، نيست . شايد بهمين علت هم زياد از او مبارزه ای نمی بينيم ، فيزيک بدنی و چهره ء او بيشتر برای نقشی که در «اگه ميتونی منو بگير» اسپيلبرگ ايفا کرده ، برازنده است . کامرون دياز هم زوج مناسبی با دی کاپريو برای ملودرام مضمونی فيلم تشکيل نمی دهد . شايد اين دو برای تضمين فروش بکار گرفته شده باشند . فقط دی لوئيس است که بخاطر موقعيت سنی و فيزيکی و البته تواناييهای هنری خود ، بخوبی نقش بيل قصاب (بوچر) را از کار در می آورد ، نقشی که اگر رابرت د نيرو در سنين پايين تری بود ، بی ترديد به او تعلق می گرفت . به مونولوگهای خودشيفته ، اجرای نقش در بخش کارداندازی در تئاتر چينی ها ، و خشونت وی در نبرد آغاز فيلم ، و ... توجه کنيد . احتمال دريافت اسکار امسال او بسيار است .
...
اگر «دار و دسته ها...» را کارگردانی جوان و غير از اسکورسيسی می ساخت برايش نقطه ء عطف و کاری در حد بسيار خوب تلقی می شد ، ولی اين کار برای اسکورسيسی که اندازه و توانائيهايش را خوب می شناسيم ، برای خالق «راننده ء تاکسی» ، «گاو خشمگين» ، «بر و بچه های خوب» ، و «کازينو» فقط کاريست متوسط . متوسط از آن جهت که تراويس بيکل يا گنگسترهای بر و بچه های خوب و کازينو می دانند چرا درگير می شوند و مي کشند ، چون بدنبال زندگی بهتر ، لباس و کفش بهتر ، معشوقه ء زيباتر ، و ... فرار از محروميت هايشان هستند ، چون انگيزه ای چه بسا پليد دارند ، در «دار و دسته ها...» گروه ها بيهوده درگيرند ، گويا می کشند و خون می ريزند چون دوست دارند ! هيچ انگيزه و توجيه خاصی مطرح نمی شود .
ولی ... از جمله محاسن کار که نمی توان منکر آن شد :
- صحنه ء نبرد آغازين بين دسته ء «بيل بوچر» (بومی های ضدمهاجر - اصالتا انگليسی و آلمانی) و دسته ء «خرگوش مرده» (مهاجران ايرلندی) به رهبری کشيش والون (ليام نيسون) و مقدمه ء آن (از خشک تراشيدن ريش پدر والون تا ورود به ميدان زد و خورد) چه در فضاسازی کل فيلم و چه اصطلاحا" در پهن کردن بساط نمایش و چه در معرفی پرسوناژهای فيلم ، از سکانس های بی نظير و موجز تاريخ سينماست که توقعی جز اين از اسکورسيسی نمی رود . افسوس که دنباله ء فيلم چنين کوبنده و خوش ريتم نيست .
- صحنه ء کاردبازی بيل بوچر در تئاتر چينی ها ، بعد از اطلاع از هويت آمستردام و در خش ناشی از درکِ عشق و همدستی جنی و آمستردام تا پايان سکانس داغ کردن صورت آمستردام که هم شاهد ميزانسن عالی اسکورسيسی و هم بازی عالی دی لوئيس هستيم .
- سکانس های پايانی فيلم مربوط به شورش ۱۸۶۳ نيويورک در ارتباط با قانون لغو برده داری و جنگهای داخلی هم بسيار درخشان و نفس گير کار شده ، پرداخت اين حجم ميزانسن و با اين کيفيت و ريتم از عهده ء معدود کارگردانانی چون اسکورسيسی بر می آيد .
و دست آخر ...
اسکورسيسی دردورانی که جلوه های ويژه ء ديجيتال عرصه ء تمامی هنرهای هفت گانه را به نوعی تسخير کرده ، با حداقل استفاده از اينگونه ابزار ... به سبک و سياق قديم در دکورهای غول پيکر و با سياهی لشگر پرتعداد ، صحنه هايی عظيم و چشمگير خلق کرده است . مجموعه ای خوش ترکيب ، افسانه ای ، و تاريخی ولي فارغ از يک عنصر ... در اين جمعيت و در ميان اين دکورهای پرخرج «روح» نمی يابيد ، خشم «راننده ء تاکسی» يا جاه طلبی «بر و بچه های خوب» را .