... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۱






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سينمای بهرام بيضايی
از آغاز تا "سگ کشی"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گردآوری و نگارش : نادر خوانساری
بخش اول / بخش دوم / بخش سوم و آخر

در "مرگ يزدگرد" ...

در مرگ يزدگرد داستان (نمايشنامه اي كه بعدا" فيلمبرداري شده و به فيلم تبديل شد- نمايش با نام "مجلس شاه كشي - مرگ يزدگرد" در سال 1358 روي صحنه رفت ) با علامت تعجبي در برابر روايت تاريخ آغاز مي شود :

" پس يزدگرد بسوي مرو گريخت و به آسيابي درآمد. آسيابان او را در خواب به طمع زر و مال بكشت . تاريخ ! "

نعش يزدگرد را مي بينيم كه بر زمين افتاده ، سرداران و بزرگان دربار او آمده اند تا قاتل شاه را پيدا كنند و كيفر بدهند . آسيابان مي گويد : "آنچه شما مي كنيد يكسره بيداد است . او خود مي خواست ..." ، و زن آسيابان از "گريز خفت بار شاه " مي گويد و دختر آسيابان گمان مي كند "پادشاه كشته نشده ، او خواب است و دارد ما را خواب مي بيند". سرانجام هم معلوم نمي شود كه يزدگرد آيا به واقع كشته شده است و به دست چه كسي ؟ قهرمانان داستان همه به نوبت جاي يكديگر و جاي پادشاه را مي گيرند ، گويي همگي بنحوي در "تقصير"يا "اتقدير"ي كه پيش آمده است شريكند، و در جمع بندي تماشاگر به اين نتيجه مي رسد كه شاه با نقطه ضعف ها و مطامع خود از يك طرف و خفت ناشي از شكست كه همانا تقدير بي كفايتي هاي خود او بوده ، زمينه ي قتل و رهايي خود را فراهم آورده و علت قتل او "... طمع زر و مال آسيابان " نيست . درنمايش سرداري كه براي تحقيق آمده به نتيجه اي نمي رسد و مي گويد:"افسانه همان مي ماند" در حاليكه "پيروزشدگان " از راه مي رسند. و زن - بلاكش هميشگي آثار بيضايي - همچنان نگران سرنوشتي است كه مي رود تا بصورتي ديگر تكرار شود :

در مرگ يزدگرد ، بيضايي اين بار در كشف واقعيت و هويت "تاريخ " را زير سوال مي برد. آيا آنچه در تاريخ مي آيد واقعيت است ؟ يا بايد تاريخ را دوباره شناخت ! در مورد صحت تاريخ چگونه مي توان داوري كرد ؟ آيا تاريخ را پيروزها به دلخواه خود مي نويسند ؟ آنان كه قلب تاريخ ، حقشان را پايمال مي كند، چگونه قادر به احقاق حقوقشان خواهند بود ؟ تاريخ چه تاثيري بر هويت و سرنوشت اقوام دارد ؟ تماشاگر با تماشاي "مرگ يزدگرد" خود بايد به اين سوال ها جواب دهد .

در "باشو غريبه كوچك " ...

باشو كودك جنگزده ي جنوبي با كاميوني از جنگ مي گريزد، تا شمال مي آيد و در منزل نايي (زن شمالي و فرزندانش كه مردشان به جنگ رفته ) پناه مي گيرد. نايي زن هميشگي سينماي بيضايي ، گرداننده و ركن اصلي ، او را مي پذيرد ، با او خو مي گيرد ، از او دفاع مي كند ، و عليرغم شماتت همسايگان اين نان خور اضافي را سرپرستي مي كند، باشو كه از حرف زدن امتناع مي كرده با خواندن درس "ايران خانه ماست " وفاق ملي - انساني را كه از نايي آموخته به فارسي بيان مي دارد، براي نايي سر زمين كشيك مي دهد و بوسيله ي نايي (بواسطه ي فرار) تنبيه مي شود ، و چوب تنبيه نايي را مي بوسد. باشو دائما" مادر خود را مي بيند! مادري كه در جنگ و جنوب بجا مانده و جنگ او را از باشو گرفته است . باشو از نايي در هنگام بيماري مراقبت مي كند و با عبارت "... نايي مريضه ، مادر مريضه " با مادر جديدش بيعت مي كند و بروش مرسومش براي مادر زار(جن )گيري مي كند، مادر(نايي ) نيز با شركت در مراسم قومي باشو با او به وحدت مي رسد. باشو فرزند جديد خانواده است و نايي اين موضوع را براي شوهرش درجبهه مي نويسد. پدر (شوهرنايي )بازمي گردد.

در باشو استعارات كمتر است و هويت قومي هميشگي دغدغه ي فيلمساز نيست ، هرچند فيلم خالي از توجه به اين موضوع نيز ساخته نشده (درباشو هويت هاي قومي - شمالي و جنوبي - به وفاق مي رسند و اين وحدت زيبايي اي انساني را به نمايش مي گذارد.) ، باشو فيلميست درباره ي جنگ و واقع گرا ، فيلمي كه گوشه اي از زشتيهاي جنگ را بازمي نمايد . فيلمي كه از سال ساخت (1364) تا سال نمايش (1368) در محاق توقيف ماند.

در "شايد وقتي ديگر" ...

در "شايد وقتي ديگر" آقاي مدبر گوينده ي تفسير فيلم هاي مستند تلويزيوني روزي هنگام بازبيني فيلمي درباره ي ترافيك و آلودگي هوا ، در پيكاني قرمز رنگ كه در راه بندان گيركرده ، همسر خود را دركنار مردي ناشناس و با روپوشي ماشي رنگ مي بيند. به همسرش كيان تلفن مي زند و كنايي موضوع را جويا مي شود، حواس كيان او نيست . او نگران پدرومادرش مي باشد كه مدبر نمي داند كدام آنها بيمارند. شب مدبر در خانه از روپوش ماشي رنگ مي پرسد. پاسخ كيان اينست كه چنين لباسي ندارد ، كيان شام نخورده و منگ به خواب ميرود و كابوس مي بيند . مدبر همه ي گنجه هاي لباس را به دنبال روپوش ماشي رنگ بهم مي ريزد. سرميز صبحانه مدبر حواس پرتي كيان را به چيز ديگري تعبير كرده و خشمگين از خانه بيرون مي رود. كيان كه علت اين خشم را نمي داند به دنبال ريشه ي آشفتگي فكري خود مي گردد كه ظاهرا" زماني آغاز شده كه به ديدار دوستي در محل كار او رفته و محيط آنجا در خاطرش آشنا آمده و ديگر اورا رها نكرده . مدبر به كمك همكاران خود شماره ي پيكان قرمز رنگ را پيدا مي كند و از روي يادداشتهاي منشي صحنه تاريخ و ساعت و مكان فيلمبرداري را . پرسش هاي تلفني مدبر راجع به اينكه درآن تاريخ كجا بوده ، كيان را به خاطره اي از پرورشگاهي قديمي و ويران مي برد و او دچار توهم مي شود كه نكند با خوردن قرص هاي اعصاب دچار فراموشي شده . مدبر به كمك دستيار كارگردان كه آشنايي در راهنمايي و رانندگي دارد نام مالك پيكان قرمز و نشاني و شماره تلفنش را مي يابد و كنار خانه ي او منتظر ميشود. غروب پيكان قرمز نگه مي دارد و صاحب آن آقاي حق نگر و خانمي كه مدبر به جهت تاريكي موفق به ديدن چهره ي او نمي شود از آن پياده شده و به خانه مي روند. مدبر به خانه اش تلفن مي كند ، كيان در خانه است . مانتويي ماشي رنگ خريده به خانه مي برد و راجع به حق نگر تحقيق مي كند و مي فهمد كه او عتيقه فروش است . به بهانه ي ساخت فيلمي در مورد عتيقه جات به او تلفن مي زند و قرار مي گذارد تا فردا به كارگاه حق نگر برود. در رعدوبرق شب كيان كابوس تالاري تاريك را مي بيند كه پرستاري از ته آن نزديك مي شود . درخانه مدبر متوجه مي شود كه كيان قرص اعصاب مي خورد و تلفن ها را آهسته جواب مي دهد. با پوشاندن روپوش ماشي رنگ به كيان از آنچه در تصوير فيلم مستند ديده مطمئن مي شود. با او از عتيقه مي گويد ، اما كيان تحت تاثير قرص خواب آور به تخت مي افتد و به نظرش مي رسد كه تخت اورا به تالار تاريك مي برد. صبح مدبر كيان را كه با مانتو ماشي رنگ از خانه بيرون آمده هنگام تعقيب گم مي كند ، سپس به كارگاه حق نگر مي رود كه مرديست گرفتار حرفه ي خود و كنايات مدبر را درك نمي كند. مدبر نقاشي همسرش را مي بيند و هنگام اصرار براي خريد آن ، حق نگر مي گويد كه تابلو براي فروش نيست و متعلق به همسر اوست . مدبر كيان را در بازگشت به خانه غافلگير مي كند و درمي يابد كه بيمار پدر و مادر او نيستند بلكه خود كيان بيمارست . او را به گردش مي برد و مخصوصا" از جاهايي مي گذراند كه در فيلم مستند ديده ، براي آنكه خود را شبيه حق نگر كند عينكي دودي مي خرد ولي كيان عينك دودي را دوست ندارد ، اورا به حوالي منزل حق نگر مي برد - جايي كه پيكان قرمز هست - و به بهانه ي خريد گل از گلفروشي اورا زير نظر مي گيرد ، در كيف كيان دو شماره تلفن مشكوك مي يابد. فردا مدبر با تلفنها تماس مي گيرد ، يكي پرورشگاهست و ديگري ثبت احوال . مدبر سر در نمي آورد . در پي ردي بهرجا تلفن مي زند ، منجمله به بهانه ي قطعي كردن قرار فيلمبرداري به منزل حق نگر ، در آنجا با همسر حق نگر صحبت مي كند كه نقاشي داخل كارگاه عتيقه فروشي اثر اوست . مدبر خود را به خانه مي رساند . كيان حالا به ياد آورده كه در روز و ساعت فيلمبرداري كجا بوده . مدبر صريح مي گويد كه به خيال وي كسي ميان آندوست . كيان انكار نمي كند : بچه . بچه اي كه در راهست . مدبر از چنين جوابي يكه مي خورد ، و كيان تصور مي كند كه مدبر از وجود بچه خوشحال نيست ، و همان دم صداي سگي در كوچه را بعنوان خطري براي بچه مي پندارد. شب در كابوس كيان ، مدبر وارد مي شود و مي پرسد كه آيا مي خواهد بچه را به پرورشگاه بفرستد ؟ صبح كيان به خانه ي پدري مي رود و ميان عكسهاي آلبوم خانوادگي به دنبال چيزي مي گردد. در خروج مدبر منتظر اوست . مدبر كيان را به عتيقه فروشي مي برد و درحاليكه قرار فيلمبرداري شب با آقاي حق نگر تاييد مي شود ، كيان نقاشي خود در قاب را مي بيند ، چنان منقلب مي شود كه مدبر كمك ميكند تا اورا به داروهايش برساند. شب در خانه ي حق نگر زني در را به روي مدبر مي گشايد ، همسرش ! مدبر گيج مي شود. به خانه زنگ مي زند و از كيان خواهش مي كند كه خودش را برساند. گروه فيلمبرداري مي رسند و وسايلشان را باز مي كنند. مدبر از خانم حق نگر (ويدا) خواهش ميكند روپوش ماشي رنگش را بپوشد. حق نگرها حيرت مي كنند كه او چگونه از آن خبردارد، و مدبر اندكي از نگراني براي همسرش مي گويد. كيان زنگ مي زند و خانم حق نگر در را باز مي كند، آندو به ديدن يكديگر خشكشان مي زند و كيان مي رود كه بيفتد. فيلمبردار دوربين را به كار مي اندازد. مدبر حالا معني پرورشگاه را ميفهمد ، و ميفهمد كه پدر و مادر كيان در واقع پدر و مادرش نيستند. ويدا به خاطر مي آورد كه در كودكي چيزهايي راجع به يك خواهر شنيده است . ديوار انتهاي عتيقه فروشي و محل قرارگرفتن تابلوي كيان كش مي آيد و زمان به عقب مي رود ، به كوچه اي كه مادر از ته آن مي آيد با فرزندي در بغل كه مي خواهد سر راه بگذارد. كيان مي هراسد ، گدايي مي كوشد بچه را ببرد ، مادر كه هدفش خوشبختي كودكست با گدا گلاويز مي شود و بچه را پس مي گيرد. دوباره بچه را بدر منزل خانواده اي مرفه مي گذارد ، سگي به بچه حمله مي كند ، مادر خود را پيش مي اندازد و سگ را ميراند ، از روي كيان سايه ي چرخي مي گذرد : مرد و زني ثروتمند در درشكه اي مي آيند و به ديدن بچه مي ايستند و به نظر مي رسد بچه را خواسته اند. مادر شكر مي كند و بدنبال درشكه مي دود تا بداند منزل خوشبختي كودك در كجاست . وقت پياده شدن آنان از درشكه مادر مي بيند كه بچه دست آنها نيست ، تمام راه را برمي گردد ، اما بچه سرجايش نيست . مادر كم و بيش ديوانه مي شود. ويدا مي گويد همه ي عمر احساس كرده كه جاي كس ديگري را گرفته . چرا ؟ مادر گرچه او را بزرگ كرد ولي مهرش پيش بچه ي از دست رفته بود. چرا مادر بايد ميان بچه هايش مجبور به انتخاب شده باشد ؟ فيلمبرداري تمام مي شود و گروه مي روند . مدبر و كيان راه مي افتند به ديدن زن و مردي بروند كه كيان را از پرورشگاه گرفته اند : پدرومادر كيان . حق نگر تعارف مي كند بمانند و حرف بزنند. مدبر مي گويد : كمي بايد بگذرد، "شايد وقتي ديگر". جلوي خانه مدبر دسته گلي به كيان مي دهد و تولدش را تبريك مي گويد ، تولد ...چيزي كه كيان از ياد برده بود .

در " مسافران " ...

ماهرخ معارفی قصد ازدواج دارد . تمام اعضای خانواده در تدارک جشن عروسی اند . مهتاب خواهر بزرگتر او با شوهر و دو فرزندش از شمال کشور به عروسی می آيند و آيينه ء قديمی خانواده را طبق سنت برای شگون عروسی می آورند . صفر مولوی راننده ء آنهاست ، و زرين کلا سبحانی که برای علاج نازايی عازم تهران است ... عليرغم اصرار شوهر در راه سوار ماشين آنها میشود ... اينان مسافران اين داستان اند . مهتاب از همان آغاز به ما میگويد که به تهران نخواهند رسيد ، آنها در راه تصادف کرده و می ميرند .

عروسی به عزا تبديل می شود . مراسمی جايگزين مراسم ديگر و رنگهايی جانشين رنگهای ديگر . شادی به غم می نشيند . تنها خانم بزرگ است که عزا را نمی پذيرد . او به جد اعتقاد دارد که مسافران می آيند . ميهمانان بجای عروسی به عزا می آيند و مرثيه سر می دهند . همه حاضرند ... مدعوين ، شوهر و برادران زرين کلا ، همسر و فرزندان صفر مولوی ، خانواده ء راننده ء نفتکش طرف تصادف ، خود راننده و شاگردش ، حتی مامور پليس راه . تعزيه ای بر پا می شود . خانم بزرگ هچنان مرگ را باور ندارد و ماهرخ را به پوشيدن لباس عروس وا میدارد . حضور ماهرخ با لباس سفيد در جمع سوگواران سياهپوش ، همه را شگفت زده می سازد ... ظهور لبخند بر لب سوگواران مصادف است با ورود مسافران به مجلس . مهتاب آيينه در دست پيشاپيش و حشمت و فرزندانشان بهمراه صفر مولوی و زرين کلا بر گرد مجلس می چرخند و نوری که در دل و بر آيينه دارند ، بر صورت حضار می پاشند ... همه از منظر آيينه می گذرند ... و خانم بزرگ : «آمدند ، به شما گفتم که در راهند ، اون به من قول داده بود . عروسی ت مبارک دخترجان» .

در "گفتگو با باد" ...

زن و مردی اهل كيش درباره تاريخ و فرهنگ گذشته آن ديار به گفت و گو می پردازند ، از خلال اين گفتگو پيشينه ء بومی و اقتصادی جزيره و تغييرات آن آشکار می گردد .

«گفتگو با باد» که به سفارش سازمان عمران کيش و برای گنجيده شدن در مجموعه ای با عنوان «قصه های کيش» ساخته شد ، هدف نوعی تبليغ و ايجاد جاذبه های توريستی برای جزيره کيش بود . اين قسمت پس از دو نوبت نمايش در جشنواره ء فجر از مجموعه و جشنواره خارج ، و بعدها با منازعاتی که بر سر نمايش آن در جشنواره ء کان اتفاق افتاد توسط خود بيضايی خريداری و برای نمايش در مجموعه ای با نام «گفتگوها» که قرار است ساخته شود در نظر گرفته شده است .

در "سگ کشی" ...

گلرخ كمالی نويسنده ای كه شوهرش ناصر معاصر را به حال قهر و به گمان رابطه با منشي شركتش ترك كرده ، پس از يک سال به تهران بازگشته و در می يابد که شوهرش ورشكست شده و در حال رفتن به زندان است. شوهر گلرخ مدعی است كه شريكش با صحنه سازی ، تمامي سرمايه ی شركت را برداشته و به طور غير قانونی از مرز خارج شده و او مانده با بدهی های شركت و فشارهای طلبكاران . او از گلرخ می خواهد تا نجاتش دهد و گلرخ در جبران سوءظن بيجای خود ، نجات شوهر و آبروی او را وظيفه ء می داند .وی با تلاش برای پرداخت خريد طلبها و اثبات بی گناهی شوهر و گرفتن رضايت شاكيان از او ، براي آزادی ناصر از زندان می كوشد . در واقع ، گلرخ كمالی با ساده دلی اش وارد حرفه و دنيايی مي شود كه با انديشه های او فرسنگها فاصله دارد. دنيای داد و ستد بازار . او با يك يك طلبكاران و شاكيان وارد بده بستان و معامله می شود تا رضايت آنها از شوهرش را جلب كند. و در اين كار تا جايي پيش مي رود كه ديگر راه بازگشت ندارد و مي فهمد وارد جنگی شده كه ديگر نبايد در آن شكست بخورد. او همه را تحمل می كند. از تحقير و توهين تا آزار و تجاوز ، و در پايان شوهرش را آزاد می كند ، و شوهرش به عنوان تشكر طلاقنامه اش را به او می دهد. گلرخ كمالی ناگهان در می يابد كه همه ء اين بازی صحنه سازی شوهرش بوده كه با ترساندن و گريزاندن شريكش سرمايه ی شركت را تصاحب كند، و حالا با در دست داشتن رضايت شاكيان - كه گلرخ گرفته - عملا صاحب قانوني آنست و قصد دارد به عنوان اولين قدم با منشی شركتش برای ماه عسل به خارج برود. گلرخ ضربه را با وقار و سختی تحمل مي كند. اما نقشه ء ناصر معاصر نمي گيرد ،
زيرا شريك بازگشته ء او ، و ديگرانی كه گلرخ را در تمامي دوندگيهايش دنبال می كردند نيز به اندازه ناصر معاصر هشيار و منتظر بوده اند و حالا از راه مي رسند ... آنها نيز حقوقی برای خود قائلند !



رافائل بسان در Sight & Sound درباره ء آثار بيضايی می نويسد : «در فيلم های بيضايی سه مايه ء اصلی در حرکت است : غريبه ، کند و کاو در خاطره ء شخصی و تاريخی يا اسطوره ای و فرهنگی ، و عشق بی سرانجام» . او پايه ء اصلی قضاوت خود را چهار فيلم «رگبار» ، «غريبه و مه» ، «چريکه ء تارا» ، و «کلاغ» قرار داده که براحتی می توان «مرگ يزدگرد» را نيز به آنها افزود . سيما کوبان در مقاله ء «زمان ، زن ، و جاذبه های بصری در آثار بيضايی» مقام زن را نيز به مايه های اصلی کارهای بيضايی می افزايد . جستجوی هويت ، وانمود شخصيت ها و فرهنگ و تاريخ و اسطوره های قومی ايرانی و به نقد کشيدن آنها برای رسيدن به فرهنگی پالوده و گذار از «آنچه هست» به «آنچه بايد باشد» نيز از دغدغه های هميشگی بيضايی است که ديگر نه در آثار قديم تر وی که در آثار جديدتری همچون «شايد وقتی ديگر» ، «مسافران» ، و ... «سگ کشی» هم کاملا مشهود است .

بيضايی در روايت تمامی داستانهايش اعم از نمايشنامه و فيلمنامه و آثار اجرا شده ء تئاتری و سينمايی (علاقه داشته و) سعی کرده تا از قالبی پرکشش و جذاب استفاده کند ، قالبی که بواسطه ء جذابيت خود تماشاگر را برای هضم مضمون به پيگيری و چالش اثر بکشد . قالبی نه چندان پيش پاافتاده و سطحی همچون معماهای بی ارزش آثار تجاری که کشفشان خارج از حوصله و مباهات است ، و نه چندان به جهت انتزاع و پيچيدگی «مخل» که دور از ذهن مخاطبين باشد و سبب بيزاری و برائت ايشان از تعقيب اثر گردد .
شايد علاقه و حظ شخصی از چنين شيوه ای نيز در کاربرد و خلق تعليق و پيچيدگی های داستانی و استفاده از استعاره ها و نمادهای انتزاعی خصوصا" اسطوره ای نيز بی تاثير نبوده باشد . قالبی که در آثار وی ابزاری برای فرار از سانسور به کمک نمادها و استعارات هم محسوب می شد (نگاه کنيد به علائم راهنمايی تکرار شونده در آثار او در بيان محدوديتها و جبرهای اجتماعی) . علت هر چه باشد ، علاقه ء به سبک کارهای تعليقی استاد بزرگ سينما آلفرد هيچکاک در آثار بيضايی را نمی توان منکر شد ، بعنوان مثال سکانس چرخش دورانی دوربين در زمان بخاطر آوردن گذشته ء کيان در «شايد وقتی ديگر» را با صحنه ء مشابه پيش آمده برای جيمز استوارت و کيم نواک در «سرگيجه» ی هيچکاک مقايسه کنيد . استفاده از اين قالب و ضرورت چالش و درگيری مخاطب با اثر ، گاهی اوقات دشواری درک آثار او برای عامه ء تماشاگر را سبب می شود که اين امری طبيعی و اجتناب ناپذير است ، چه نمی توان توقع داشت اثری متکی بر تفکر و دانش و اندوخته های علمی و فرهنگی بدون وجود اين عناصر نزد مخاطب راحت الهضم و سهل الوصول باشد . پشتوانه ء علمی و تجربی ، تحقيق و تدريس و مربی گری بيضايی را به چهره ای ممتاز در فرهنگ نمايش ايران تبديل کرده است . او هنرمندی جدی است که مخاطب هنر خود را جدی می گيرد . کارهای پژوهشی او : «نمايش در ايران» ، «نمايش در ژاپن» ، و «نمايش در چين» که هر سه در دهه ء اول فعاليت هنری اش منتشر شده اند ، پشتوانه ای غنی برای نمايشنامه ها و فيلمنامه هايش هستند . بيضايی اين پژوهش ها را همچنان ادامه داده ، حجم «نمايش در ژاپن» و «نمايش در چين» چند برابر شده ، «نمايش در هند» را تدارک ديده ، و «نمايش در ايران» در هفت جلد آماده ء انتشار است . وی بهمين ترتيب روند تکوين هنرهای نمايشی را در ساير کشورها نيز دنبال کرده است .

آربی آوانسيان در جايی گفته است : «واقعا" نمی توان گفت که معنای يک فيلم چيست ، چون فيلم فقط سبب می شود ... فقط وسيله است . اتفاق در بيننده پيش می آيد ... فيلم فقط وسيله ای است که برای به راه انداختن جريان (در ذهن بيننده) ساخته می شود...» میتوان گفت هر کس از آنچه در برابر چشمش بصورت فيلم می گذرد «معنا»يی می گيرد . حتی خود سازنده هم شايد بعد از ديدن فيلم «معنا»يی بگيرد که در آغاز يا در جريان ساخت فيلم مورد نظر وی نبوده است . بهمين دليل «معنا»ی يک فيلم يا مجموعه ای از فيلم ها ، کليت «معنا»هايی است که عايد می گردد . هر کس حرف خودش را می زند و برداشت خودش را می کند . «معنا» شايد در کليت و جمع بندی اين حرف ها و برداشت هاست .

در برداشت خود از مجموعه فيلم های ديده تان از بيضايی اندکی بيشتر دقيق شويد ، دريافت شما چيست ؟

پايان

  [ ۱۲:۵۵ ب.ظ. ] پيوند به اين مطلب