يادداشتی بر « رنگ خدا »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز دوشنبه بعداز ظهر از شبکه اول تلويزيون شاهد پخش مجدد فيلم « رنگ خدا » به کارگردانی مجيد مجيدی بوديم . مطلب زير نوشته ايست از خانم
پ . فخام در باره ء اين فيلم . بايد اذعان کنم که ايشان به زيبايی خود فيلم به آن نگريسته اند ، با هم يادداشت ايشان را می خوانيم و از اينکه اينجا را برای درج مطلب زيبايشان قابل دانسته اند بی نهايت خوشحال و سپاسگزارم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رنگ محبت ، رنگ عشق
پ . فخام
ديماه 1378
مشخصات کامل فيلم
فيلم " رنگ خدا " پر است از نشانه هايی كه بيننده را در كار بنا كردن داستان با خود همراه مي كند و رشته ء ماجرا در مورد مفهوم داستان را به دست او مي سپارد . داستان فيلم به ادراك ما از واقعيت بسيار نزديك است ، اما با وارد كردن عنصر نشانه ما را به انديشيدن درباره ء پديده هاي ِ معنی دارِ هستی كه در مواقع عادی به آن نمی انديشيم ، رهنمون می شود .
فيلم با آغاز خود دو پيام عمده به ما می دهد ، يكی آشكار و ديگری نهان . ديالوگ معلم و شاگردان بر پرده ء سياه سينما ما را به دنيای نابينايان مي برد ، كه پيامی است آشكار ، و صدای مادربزرگ بر نوار ، و نيز كلام محمد به ما می گويد كه رابطه ای مهرآميز ميان كودك و مادربزرگ را در پيش رو خواهيم داشت .
پدر ، محمد را نمی خواهد و اين را به معلم مدرسه نيز مي گويد ، علت اين امر در همان ابتدا روشن می شود ، آنجا كه به طلافروشی می رود . ولی اين تنها دليلِ گريز پدر از محمد نيست ، بلكه محمد نقصی است كه پدر از آن خود مي داند و در پيِ راندن ِ نقص از خود است و از ظاهر شدن آن نقص در انظار ( رفتنِ محمد به مدرسه ) به شدت عصباني می شود . ولي بر خلاف ِ ظاهر ماجرا ، پدر به فرزندش علاقه دارد و به همين دليل دچار ترديد است . ترديدی كه در كنار رودخانه پيش می آيد ، زمانی كه دوربين به جای چشم پدر ، ما را به پشت سر محمد می برد ، و زمانی كه به دريای ناآرام می نگرد ، و هنگامی كه به رفتن محمد به دل جنگل در سكوت خيره می شود ، و زمانی كه برای برگرداندن او از كارگاه نجاری مردد است ، و بالاخره لحظه ء ترديد بر روی پل به هنگام افتادن ِ محمد در آب ، كه جوجه ء فروافتاده از لانه و لاك پشت واژگون پيشاپيش خبر آن را داده بودند . و اين ترديدها نشانه ء بي مهریِ پدر نيست بلكه برعكس نشانه ء عاطفه ء اوست .
دو قهرمان تنهایِ فيلم
در جای جای فيلم شاهد صحنه هايی هستيم كه به ما نشان مي دهد كه محمد بجز نقص مادرزادی اش ، پسر بچه ای طبيعی است با هيجانات و خواسته های مشابه ساير كودكان . در صحنه های آغازين فيلم اگر چه محمد از نيامدن پدر ناراحت و نگران بر نيمكت نشسته است ولی به شنيدن صدای جوجه ء از لانه فروافتاده به جستجوی آن می رود و با تلاش و سختي و در زمانی طولانی ( قطع های متوالی فيلم بر روی دستِ پسرك مؤيد گذشت زمان است ) بالاخره جوجه را به لانه می رساند ؛ و در مقابل ديگران نيز سعی مي كند مشكل خود را در پس ِ به نمايش گذاشتن برتری هايش پنهان كند (آنجا كه در جواب به خواهرش مي گويد كه مدرسه ء شهر با مدرسه ء روستا فرق دارد ؛ و نيز در صحنه ء كلاس كه اشتباهاتِ دانش آموزی را به هنگامِ روخوانی ِ فارسي تصحيح می كند) . ولی در واقع او نيز همچون پدر ، تنها و از شرايط خود ناراضی است . محمد به اين موضوع اعتراف نمی كند مگر در مقابل نجار نابينا ، كه او هم احساسی مشابه دارد ( زيرا بعد از شنيدنِ حرف های محمد در سكوت صحنه را ترك می كند) ؛ پدر نيز از زندگي خود نزد مادربزرگ گله مي كند . ولي محمد اميدوارانه و با اتكا به گرمای محبت مادربزرگ ، بر سنگهای كف رودخانه ، بر شن های ساحل ، بر سنبله ء گندم ، ... به دنبال معنای زندگی و خداست ، در حاليكه پدر با ترديد به دنبال گريز از تنهايی است . و سرانجام محمد در طوفان و مه ، مادربزرگ را از دست مي دهد و تنهای تنها مي شود ؛ پدر نيز با پس فرستادن تحفه های عروسي و گريه ای طوفانی تنهای تنها می شود .
مادربزرگ ، اولين رنگ عشق براي محمد
ميان مادر بزرگ و محمد رابطه ء عاطفي محكم و دوسويه اي برقرار است . در آغاز محمد سرزنده و سبكبال ، همچون پري كه از پنجره ء اتوبوس بيرون گرفته ، به سوي "عزيز" مي رود ، ولي باد پر را از دست او مي ربايد ، وقتي كه از رسيدن به ده آگاه مي شود ، فرياد مي زند و "عزيز" را مي خواند . "عزيز" نيز لبخند مي زند و خوشحال از آمدن محمد به سويش مي رود و سوغات او را به سنجاق دعايش وصل مي كند تا هميشه همراهش باشد . همان گل سري كه با افتادنش در آب خبر پيشامد بدي براي "عزيز" را به ما می دهد .
"عزيز" ، محمد را به سرزمين اميد مي برد ، آنچه را كه كشته است به او نشان مي دهد ، او را به امامزاده مي برد و از آب آنجا به صورتش مي زند ، برايش شمع روشن مي كند ، و همچنان اميدوار است كه چشم هاي محمد نيز روشن شود ، برايش نذر مي كند و سفره تدارك مي بيند و به او مي گويد كه هرچه از خدا مي خواهد آرزو كند ، و در مقابل خواسته ء محمد براي رفتن به مدرسه تاب مقاومت ندارد و تسليم خواسته ء او مي شود ، برايش قصه مي گويد ، از آينده و تحصيل صحبت مي كند وبه هنگام مرگ نيز فقط آرزوي ديدار او را دارد (تصوير محمد در مه) . محمد نيز او را دوست دارد و او را سفيد و زيبا مي بيند .
مادربزرگ به خاطر علاقه اي كه به محمد دارد به پدر نهيب مي زند كه تو به فكر خودت هستي ، ولي پسرش را نيز دوست دارد و نگران آينده ء او نيز هست . با ازدواج او موافق است (طلاهايش را به او مي دهد) ؛ و به او مي گويد : " من نگران محمد نيستم ، نگران توام " ( تويي كه راه درست را در ترديدهايت گم خواهي كرد ) .
و سرانجام صدا
از عنصر صدا كه در زندگي نابينايان نقش شناختي بسيار توانمندي دارد ، در اين فيلم استفاده ء دوگانه اي شده است ؛ آنجا كه همه ء صداهاي محيط تحت الشعاع صدايي قرار مي گيرند كه فقط در گوش محمد برجسته مي شود ، آن گونه كه در زندگي نابينايان مطرح است ؛ و آنجا كه به ما ، به همراه نشانه هاي ديگر ، خبر از وقوع حادثه اي يا وجود احساسي را مي دهد ، همان گونه كه وجدانِ زنده ء پدر را به هنگامِ ترديدهايش نشانه مي شود .
محمد صداهاي خوب و پدر صداهاي بد را مي شنود . اميد به آينده و ترديدي كه مي تواند اين آينده را ويران سازد .
عنصر ارتباطي محمد با زندگي ، صداست . صداي جوجه او را به تكاپو وا مي دارد . در فرش فروشي صداي موسيقي و صداهاي ديگر از محيط حذف مي شوند و او فقط صداي قمري را مي شنود . در راهِ روستايي فقط صداي قورباغه ها و حيواناتِ ديگر را مي شنود و با شنيدن صداي اسب به حضور پدر پي مي برد . صداها را به الفبا تبديل مي كند و آنها را هجي مي كند و با طبيعت ارتباط برقرار مي كند ، همان گونه كه با دست هايش گل ها را هجي مي كند .
ولي پدر صداي هيولاوار جنگل ، صداي ناخوشايند كفتار را مي شنود كه واقعيت مرگ و تلاشي را يادآور مي شود و حاصلِ ترديد اوست . صداي كفتار و بدنبا لِ آن شكسته شدن آينه ، زماني كه پدر آماده مي شود تا نزد عروس برود ، از ترديد پدر و ناكامي خبر مي دهد .
زماني كه محمد در كنار پدر است ، پدر صداي هراسناك كفتار را مي شنود و محمد گفتگوي داركوب ها را . اما آخرين ترديد پدر بر روي پل ، با صداي داركوب همراه است و پس از آن نيز صداي مرغان دريايي در صحنه ء به ساحل افتادنِ پدر حكايت از آرامش و رهايي از ترديد دارد .
در فيلم عناصر ديگري نيز هستند كه حضورشان تنها براي پرداختنِ درونمايه است ، تا بتوانيم مفاهيم را به كمك آنها پيش ببريم . خواهران هستند تا با محمد شادي كنند ، تا بگويند كه او دوست داشتني است ، تا بارِ كودكي را با هم ببرند ، تا ببينيم كه محمد نه تنها آنها را دوست دارد بلكه به فكر آنها نيز هست و براي آنها هدايايي مي آورد كه ديدني است ، كه محمد هم آنها را ديده است ، مگر نه آنكه آن عكس ها را بايد ديده باشد تا براي آنها بياورد ؟!!
عروس آينده هست تا دليل ترديدهاي پدر باشد ، تا اشتياقِ پدررا براي رهايي از تنهايي بنماياند ، تا با جواب رد خود او را بگرياند ولي ترديدهايش را چاره باشد . تا به ما بگويد كه پدر حق دارد كه دچار ترديد باشد ، زيرا به خاطر موقعيتِ زندگي پدر است كه به او جواب رد داده مي شود و نه به خاطر ( آمد نداشتن عروسي) به قول فرستاده ء خانواده ء عروس ؛ زيرا پدر عروس با اين پيوند موافق است و در ابتدا مي گويد : " هرچه زودتر بهتر" ولي اين توافق دليل و شرط دارد . دليل، سختي كشيدنِ دختر و ناكام ماندنِ او در ازدواجِ به وقوع نپيوسته ء پيشين است ، و شرط ، راحتي دختر در خانه ء شوهر است : " مي خواهيم سختي نكشه ، شما هم كه بچه داريد " .
فيلم كه با تاريكي شروع شده بود ، در پايان با دوربيني چون چشم پرنده ما را به حركت در مي آورد ، مي چرخاند و فرود مي آورد تا اين بار ، از بالا به پايين ، نظاره گر پرواز عشق و در هم پيچيدنِ دو تنها باشيم كه نور محبت به آنها جانِ تازه اي بخشيده است .
و سرانجام فيلم " رنگِ خدا " نشانه اي از ذهنِ پرتجربه و پيچيده اي است كه با حداقلِ كلام ، در سراسر فيلم با ما سخن گفته است .
پايان