... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۱


«پيام آور - داستان ژاندارك»
The Messenger - The Story of Joan of Arc

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كارگردان : لوك بسون
بازيگران : داستين هافمن ، في داناوي ، جان مالكوويچ ،
ميلا جو وو ويچ
محصول ۱۹۹۹ : فرانسه به زبان انگليسي ، مدت زمان : 167 دقيقه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



خوشبختانه برنامه ء «سينما ۴» دوباره آغاز شد و با حضور مسعود اوحدي مي توان اميدوار بود که سهمي از اين برنامه هم به سينماي اروپا و فيلم هاي خوب غيرامريکايي برسد . در بخش هايي از برنامه ء جمعه شب ۲۶/۰۷/۸۱ (۱۸ اکتبر) به فيلم «پيام آور - داستان ژاندارک» اشاره شد . مطلبي که در زير مي خوانيد مربوط به سال نمايش فيلم است ، حضور آن در اينجا و روي وب خالي از لطف نيست .

قديسه يا قهرمان

ژاندارك اسطوره اي ست برآمده از تاريخ قرون وسطاي فرانسه . دختري بيسواد و روستايي و 17 ساله در قرن پانزدهم كه به صرف ظلمي كه بر مردمش مي رفت و چندپارگي اي كه وطنش را تهديد مي كرد ، بر غاصبين كشورش برآشفت و با تاثير بر دربار فرانسه ، قواي انگليس را در اورلئان شكستي چشمگير داد و از كشور بيرون كرد . در سن 18 سالگي اسير دشمن شد و در اندك مدتي به تهمت جادوگري از جانب كليساي انگلستان در آتش سوزانده شد ، 20 سال بعد از او رفع اتهام شد و در 1920 از جانب سردمداران كليسا رسما" بعنوان قديسه معرفي گرديد . ژاندارك همواره خود را برانگيخته ي خداوند و رسول پيام او مي دانست .

لوك بسون در روايتش از داستان ژاندارك ، رويكردي متفاوت نسبت به ساخته هاي قبلي سينما در اين زمينه ارائه داده است . او قضاوت نمي كند ، تصميم در مورد انگيزش اللهي يا توهم فردي ژاندارك را به تماشاگر وا مي گذارد ، به دور از هرگونه جانبداري يا پيش داوري اي ، و جالب آنكه در هر دو زمينه بستري مناسب براي پذيرش مخاطب فراهم مي سازد .

ميلا جو وو ويچ با فيزيك منحصر به فرد اندام و چهره اش ، شايد مناسب ترين بازيگر براي اين نقش خاص پروژه ي پرخرج لوك بسون باشد ، همانگونه كه معصوميت چهره اش ، انساني مستعد گزينش اللهي را مي نمايد ، رفتار عصبي و ميميك مضطربش قابليت توهم پذير ماليخوليايي انساني آنرمال را به تصوير مي كشد ، در عين اينكه ناپختگي نوجواني 17 ساله با تهوري از سر ناآگاهي را نيز بخوبي مي نمايد . بهرحال اين انسان زخم خورده ي مصمم با چنان اعتماد به نفسي وارد دربار فرانسه ي قرن پانزدهم مي شود كه با تسلط تمام و بوسيله ي پيشگويي هاي مجذوب كننده ي خود همچون هماي سعادت بر سر دافين (شارل پانزدهم ) فرود مي آيد و هيچكس را ياراي مقابله با او نيست . تهور ناشي از ايمان او به پيروزي و آنچه آنرا موعود مي پندارد ، به سرعت او را به قهرماني ملي مبدل مي سازد .

اينكه ژاندارك واقعا" قديسه بود يا روان پريش ، هيچ تفاوتي ندارد. او انساني بود سازنده و مفيد به حال جامعه ي پيرامونش . موجودي نخبه كه با آن سن كم تاثيري عميق بر تاريخ كشورش و سرنوشت مردمش بر جا گذاشت . اوج هنر لوك بسون در ساخت فيلم اخيرش ، حفظ تعادل در گام برداري بر لبه ي اين تيغ است . او موفق شده تا آثار پيام اللهي يا توهمات فردي را ممزوج سازد و تماشاگر را در انتخاب و تعبير آزاد بگذارد ، شاهكار او در دراماتيزه كردن و نمايش عذاب وجدان و ترديد در اعتقادات ژاندارك در بخش پاياني فيلم و در زندان انگلستان است ، جايي كه شخصي راهب گونه و خرقه پوش (داستين هافمن ) او را مورد مواخذه و بازجويي قرار مي دهد و با او به بحث مي نشيند ...

آيا شمشيري را كه ژاندارك در كودكي و در روستا يافت از آسمان براي او فرستاده شده بود يا رهگذري خسته از جنگ ، يا جنگجويي اسير ، يا ... بر سر راه او قرار داده بود ؟!! ژاندارك با فاجعه اي كه در كودكي و از جانب دشمنان كشورش بر عزيزترين فرد زندگيش (مادرش ) روا شده بود ، آيا پريشاني ذهني كافي و سبعيت لازم براي اين همه خشونت را به دست نياورده بود و اين پريشاني موجد گونه اي توهم ماموريت از جانب خداوند براي او نشده بود ... اگر او فرستاده ي خدا بود چرا بر بالاي نردبان و بر لبه ي دژ دشمن با تير يك كماندار مجروح شد ؟ ، بهت زدگي مواج چهره ي او در زمان تيرخوردن و ميزانسن و زاويه ي دوربين بسيار درخشان لوك بسون كه گويي نگاهي از آسمان ژاندارك را نظاره مي كند و در نهايت نجات ژاندارك از مرگ ... ابرهايي كه به سرعت (با كمك تكنيك فيلمبرداري ) بر آسمان مي گذرند ... شخصيتي روحاني كه متناوبا" بر ژاندارك ظاهر مي شود ... نوري از آسمان ... آيا همه توهم ژاندارك اند يا ... ؟ انتخاب با شماست .

  [ ۱۱:۰۴ ق.ظ. ] پيوند به اين مطلب