... از سينما و

"بمحض برخورد با بزرگترين عشق زندگی ، زمان متوقف می شود - "بيگ فيش

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۱


من و گلي ترقي



چند روز گذشته را با گلي ترقي بودم ، نه او در تهران بود و نه من در پاريس ... با هم در «جايي ديگر» ملاقات کرديم . مجموعه داستانهاي کوتاه اين بانوي دردآشنا به غربت و تيزبين به آلام دروني انسانها بدجوري مشغولم کرد . آدم هاي او پير و جوان ، زن و مرد ، امي و متعلم ، و ... همه رهسپار «جايي ديگر» اند . براي آرامش ، براي قرار ، براي به ثمر نشستن ، براي معنا کردن گذشته و حال و آينده و ... . اين «جايي ديگر» ه شخصيتهاي او مرا به ياد تئو آنجلوپولوس انداخت و فيلم «گام معلق لک لک» اش ... راستي از چند مرز بايد بگذريم تا به خانه برسيم ؟ خانه ء آرامش و امن ما کجاست‌؟ آيا پايي برخاسته به هوا در قدمي يکپا و آماده براي فرود بر آنسوي مرز ، به درستي بر زمين خواهد نشست ؟ سبک و سنگين کردن اين تصميم تا کي اين گام را معلق نگاه خواهد داشت ؟ شايد هم خانه ء نهايي مقصد «سفر بزرگ امينه» ء گلي ترقي ست !

با هم فرازهايي از داستانهاي مجموعه ء «جايي ديگر» را بخوانيم تا شرح حالي از اين بزرگ بانوي ادبيات ايران را هم تقديمتان کنم :

- از «بازي ناتمام» :

«... عجله . سقلمه . فشار . مسافرها از هم جلو مي زنند . آنهايي که مرتب سفر کرده اند مي دانند کي بدوند ، کي بايستند ، از کجا ميان بر بزنند و ... اين «فقط من» از آنجايي که نيرويي قوي در رگهايش دويده و تمام هوش و حواسش براي رسيدن به هدف متمرکز شده ، نفر اول در صف گمرک است . عجله دارد . در چمدانش را مي بندد . خوشحال و موفق سوار اولين تاکسي مي شود و سريع به خانه اش مي رسد . زود مي خوابد و کله ء سحر بيدار مي شود . زودتر از ساير همکارانش به سر کار مي رود ، ترقي ميکند ، ارتقاي مقام مي گيرد . برنده است . قهرمان اول در مسابقه ء زندگي و مرگ است . زودتر از فلاني و فلاني و فلاني بازنشسته مي شود . شب را سريعتر به صبح و هفته را به ماه و ماه را به سال و سال را به پايان قرن ميرساند و ... زودتر از همه ء آنهايي که در صف گمرک پشت سر مانده اند و پا به پا مي کنند از روي آخرين پله ئ زندگي مي پرد و نفر اول در صف انتظار ، جلو پل صراط مي ايستد» .

- از «سفر بزرگ امينه» :

«... مي بايست هلش مي داديم ، سيخش مي زديم ، ته مويش را مي کشيديم تا به خودش بيايد و تکان بخورد ... بالاخره با زور و تهديد ، از خانه بيرونش کشيدم . راه مدرسه ء بچه ها را نشانش دادم و صبح ها ، همراه بچه ها ، روانه ء کوچه اش کردم . روز اول نرفته برگشت . روز دوم خودش را به مريضي زد و از جايش پا نشد . روز سوم گفت که نمي رود و خواهش و التماس و گريه کرد . روز پنجم دعوايمان شد و بگومگو کرديم . روز ششم ناگزير پذيرفت ، رفت . روزهاي بعد هم رفت و راه بيرون را ياد گرفت . زود و زيادي ياد گرفت . ابتدا همان دور و بر مي گشت . تا انتهاي خيابان اصلي مي رفت و از ترس گم شدن ، برمي گشت . يواش يواش ، دو خيابان آن طرف تر را شناخت و ميدان پشت پارک و سينماي محله را کشف کرد . همينطور مغازه هاي ارزان قيمت را . فهميد که اتوبوس خط هشتاد و هفت تا پاي برج ايفل مي رود و برمي گردد و کارش درآمد . کار ما هم درآمد ... ترسش ريخته بود و مثل گربه اي که راه بيرون را شناخته باشد ، نگه داشتنش در خانه مشکل شده بود ... با چندتا خدمتکار زن تونسي و مراکشي هم آشنا شده بود . زنهايي هم سن و سال خودش ، اما باخبر از اتفاقهاي روز ، با ذهني نيمه شرقي - نيمه غربي ، مطيع ولي هشيار و معترض ، زن خانه و زن کارگر ، آگاه از حد و حدود و حق و حقوق خود . معلم هاي جديد امينه ».

- از «درخت گلابي» :
«...
* مي پرسند : استاد گرامي ، غرب زدگي بدتر است يا شرق زدگي؟ عقل زدگي يا جهل زدگي؟ شاه زدگي يا ماهزدگي؟
* مي گويند : شما در کتاب اولتان از عشق گفته ايد - عشقي ابدي - و از اصالت حس و تخيل و هنر . در کتاب هاي بعدي - سالهاي سال - از زيربناي اقتصاد و حقانيت تاريخ و آزادي انسان و حقوق کارگران و زحمتکشان دفاع کرديد . سپس ، خاموش شديد . گفتند که دچار بيماري اعصاب شده ايد . حتي شايع شد که شما را گرفته اند و حرف هاي ديگر . هرچه بود باعث شد که تغيير جهت و فکر دهيد. دوباره سر و کله تان پيدا شد و مافهميديم که شما رو به عرفان و اشراق آورده ايد و نوعي پيچيدگي در گفتارتان پديدار شده (نوعي گه گيجه) .
* مي گويند : آقا (عصباني و دلخور هستند) ، يا شما نمي دانيد چه مي خواهيد و تکليفتان با خودتان و دنيا روشن نيست ، يا ما را دست انداخته ايد.
و من مغموم و سرافکنده اما با ظاهري فيلسوفانه به آخرين کتابي که در دست نوشتن دارم (کتابي که مي دانم هرگز نوشته نخواهد شد) اشاره مي کنم و سر و ته قضيه را با سکوتي مبهم و معني دار ، هم مي آورم» .

گلي ترقي يکي از بزرگ نويسندگان در غربت ايراني است

گلي ترقي نووليست و داستان کوتاه نويس ايراني با حدود ۶۰ سال سن ، در سال ۱۳۵۹ (۱۹۸۰) پس از تعطيلي دانشگاه هاي ايران و جدايي از همسرش هژير داريوش ايران را ترک گفته و بهمراه دو فرزندش در پاريس مقيم شد . او پيش از مهاجرت به تدريس فلسفه در دانشگاه تهران اشتغال داشت و فيلمنامه ء دو فيلم درخشان سينماي ايران : «بيتا» اثر هژير داريوش و «درخت گلابي» اثر داريوش مهرجويي از آثار اوست . «من هم چه گوارا هستم» ، «خواب زمستاني» ، «بزرگ بانوي روح من» ، «خاطره هاي پراکنده» ، «پيشخدمت»‌، «جايي ديگر» ، و «دريا پري ، کاکل زري» از آثار او هستند .

«عادتهاي غريب آقاي الف در غربت» سال ۱۳۷۰ ، آخرين اثر چاپ شده ء او تاکنون است . بسياري از آثار او به فرانسه و انگليسي ترجمه شده است . زهره (گلي) ترقي دختر ناشر و ويراستار و نماينده ء مجلس شوراي ملي سابق ايران است . او در تهران زاده و بزرگ شد و در امريکا به تحصيل فلسفه پرداخت و در سال ۱۳۴۰(۱۹۶۱) به ايران بازگشت و در سال ۱۳۴۶ (۱۹۶۷) به درجه ء استادي دانشگاه تهران نايل گرديد . وي از سال ۱۳۴۴ (۱۹۶۵) آغاز به نگارش داستانهاي کوتاه در انديشه و هنر نموده است . مجموعه داستانهاي کوتاه «من هم چه گوارا هستم» را در سال ۱۳۴۸ ، «خواب زمستاني» را در سال ۱۳۵۲ منتشر کرد که مجموعه ء اخير توسط فرانسين. تي. ماهاک تحت عنوان «خواب زمستاني گلي ترقي : ترجمه و تحليل» در انتشارات دانشگاه يوتا به زبان انگليسي برگردانده شد ، همين مجموعه در ۱۳۶۵ به زبان فرانسه و باعنوان «Sommeil d'hiver» در پاريس ترجمه شد . او در دهه ء ۱۳۶۰ چند بار به ايران سفر کرد . داستان «بزرگ بانوي روح من» او حدود سالهاي ۵۸ - ۵۹ در کتاب جمعه به چاپ رسيد ، و برخي داستانهاي کوتاهش منجمله «دندان طلايي عزيز آقا» در نشريات روزانه نظير اميد۳ منتشره در کاليفرنياي سال ۱۳۶۷.

نمونه ء برخي از داستانهاي او : مادام گرکه ، پيشخدمت ، پدر مي باشند و آثار او را مي توانيد از طريق ايران بوک شاپ "Iranbookshop" در سراسر جهان تهيه کنيد .

  [ ۴:۱۸ ب.ظ. ] پيوند به اين مطلب